ساختار

From ویکی زروان
Jump to: navigation, search


ساختار (Structure) شيوه‏‌ى قرار گرفتن عناصر سيستم در كنار هم است و نوع روابط ميان آنها كه با روش هم‌زمانى نگريسته شود.


سيستمها را مى‏‌توان از دو زاويه‏‌ى متفاوت نگاه كرد. ساده‏‌ترين كار آن است كه نگاه خود را بر عناصر متمركز كنيم و اجزاى تشكيل‌دهنده‏‌ى سيستم را به عنوان محور تحليل برگزينيم. در اين حالت، وضعيت سيستم در يك لحظه‏‌ى خاص مورد توجه است. براى اين كه عناصر سيستم (چیزها) به خوبى شناسايى شوند، بايد آن را در زمان منجمد كرد و تصوير آن را در يك برشِ زمانى مشخص مورد وارسى قرار داد. در عمل هم موقعى كه مى‏‌خواهيم ساختار سيستمى پيچيده را بشناسيم، به شكلى آن را در يك مقطع زمانى متوقف مى‌‏كنيم.
در زيست‏‌شناسى، براى ديدن ساختار درونى بافت‌ها، آنها را به كمك مواد شيميايى مى‏‌كُشند و در يك محيط سخت (مثل پارافين) قالب‌‌گيرى‌‏شان مى‏‌كنند. براى عكسبردارى از سلولها با ميكروسكوپ الكترونى، به معناى واقعى كلمه، سلولها را منجمد مى‏‌كنند و به اين وسيله بر تغييراتى كه مانع مشاهده‏‌ى ساختار سيستم است چيره مى‌‏شوند. به همين دليل هم بررسى ساختار سيستم، حالت ايستا و وضعيت ثابت آن را به ما نشان مى‏‌دهد، و در مورد پويايى و تحول آن چيز زيادى نمى‌‏گويد.

تحليل ساختار سيستم، به آن معناست كه ماهيت، نوع و خواص تك‏‌تك عناصر سيستم را بررسى كنيم و چگونگى ارتباط آنها را با يكديگر بشناسيم. در اين شرايط، به تصويرى به نسبت دقيق از ريخت كلى سيستم دست خواهيم يافت. يعنى متوجه خواهيم شد كه ريخت كلى سيستم چگونه است، و چه روابطى در ميان چه عناصرى وجود دارند.


در اوايل قرن بيستم، زمانى كه آراى زبان‌شناسِ فرانسوى فردينان دو سوسور شهرت يافت، مفهوم ساختار هم در مركز توجه دانشمندان و نظريه‌پردازان قرار گرفت. او همان کسی بود که وجود ساختار، یعنی چفت و بستی روشن و استوار و تکرار شدنی، را در سیستمِ بغرنجِ زبان نشان داد. از دید او تمام سیستم‌ها از چارچوبی مشابه برخوردار بودند و بنابراین می‌شد زبان را به عنوان نمادی جهانی برای اصلِ‌ ساختار در نظر گرفت، که در تمام چیزهای دیگر هم به شکلی حضور دارد. سوسور، برای فهم‌پذیر کردنِ ساختار دو كار مهم را به انجام رساند. نخست آن كه، رويكرد خويش نسبت به زمان را به صراحت مشخص كرد. او دو شيوه از بررسى سيستم‌ها را معرفى كرد:

الف) روش در زمانى: كه چگونگى تحول عناصر و روابط در مسيرزمان است. نظريه‏‌هاى تاريخى و تكاملى نمونه‏‌هایى از كاربرد اين روش هستند.
ب) روش هم‌زمانى: كه به بررسى عناصر و روابط در يك مقطع زمانى مى‏‌پردازد. نظريه‏‌هایى مانند آناتومى و ريخت‏‌شناسى از اين زمينه برخاسته‌‏اند.

در عصرِ سوسور، زبان‏شناسان به طور عمده به بررسى تحول تاريخى واژگان و تبارشناسى معناهاى كلمات و عبارات منفرد علاقه‌مند بودند. سوسور، بر خلاف ايشان، روش هم‏زمانى را براى بررسى زبان به كار بست و نخستين نظريه‏‌هاى ساختارگرايانه در مورد زبان را پديد آورد. دومين نوآورى سوسور آن بود كه، بر خلاف مدلهاى تحويل‏‌گرای پيش از خود، به روابط هم توجه كرد و در بسيارى از موارد براى تحليل ساختار يك مجموعه، روابط را از عناصر مهمتر دانست. اين نگرش، زير تأثير توسعه‌‏ى مدل‌سازى رياضى در آن دوران بود؛ روشى كه در آن عناصر را به صورت نشانه‏‌هایى انتزاعى در نظر مى‏‌گرفتند و روابط را به صورت معادلاتى استخراج مى‏‌كردند.

نگاه سوسور خيلى زود در ميان دانشمندان محبوبيت يافت. در اواسط قرن بيستم موجى از ساختارگرايى پهنه‏‌ى علوم گوناگون را درنَوَرديد. زيست‏شناسانى مانند ارنست ماير ، با وجود پايبندى به مدلهاى تكاملى كلاسيك، بررسى ريخت و ساختار گونه‏‌ها را مهمترين ابزار رده‏‌بندى و شناسايى آنها تلقى كردند و بوم‏‌شناسى را به علمِ وارسى عامل‌هاى زنده و غيرزنده‏‌ى موجود در زيستگاه و نوع روابطشان با هم تبديل نمودند. در ميان هنرمندان، نقدهاى ساختارگرايانه اهميت يافت، نقاشان به روابط ميان طرحها و نقشها بر صفحه‌‏ى نقاشى متمركز شدند و موسيقى‏‌دانان به فرم بيش از محتوا اهميت دادند. اديبان نيز از راه فرو كاستن متن‌هاي ادبى به ساختار‌هایى انتزاعى، آنها را تفسير مى‌‏كردند. حتى در روسيه جنبشى به نام فُرماليسم ادبى ايجاد شد كه اصول ساختارگرايانه را براى خلق و نقد آثار ادبى و هنرى مبنا گرفته بود.

روانشناسانى مانند فرويد در نخستين سالهاى قرن بيستم مدل‌هایى از شخصيت ارائه كردند كه بر محور ساختار بنا شده بود، و همزمان با او مردم‏شناسان نامدارى مانند كلود لوى استروس هم به تحلیل‌هاى ساختارگرايانه روى آوردند. كمى ديرتر، جامعه‏‌شناسانى مانند آلتوسر ماركسيسم را با برداشتى ساختارگرايانه بازنويسى كردند و بر فضاى فكرى نظريه‌‏پردازان چپِ دهه‏‌ى شصت چيره شدند.

به اين ترتيب مجموعه‏‌اى از برداشتهاى جالب توجه در حوزه‏‌هاى گوناگونِ علم پديد آمد. ماير، روابط و قواعد حاكم بر ساختار (يعنى الگوهاى خاص ريختى/ كالبدشناختى) مجموعه‏‌اى از موجودات را به همراه‏ يك شرطِ كاركردى - يعنى توليد مثل - معيارِ تعريف گونه دانست. نظريه‌‏پردازان هنر، دوره‏‌هاى گوناگونِ آثار پيكاسو را بر اساس الگوى تركيب فرمها و رنگها به دو مرحله تقسيم كردند، و فرماليستها بر مبناى روابط آوايى و معنايى ميان عناصر ادبى، شعر را از نثر تميز مى‏‌دادند. لوى استروس شيوه‏‌ى چيده شدنِ غذا بر سر ميز و روابط ميان غذاهاى پخته و خام را تحليل كرد، و آلتوسر بحثهاى تاريخى را براى دستيابى به تحلیلهاى دقيق‌تر سياسى و اقتصادىِ همزمانى رها كرد.

برخى از اين برداشتهاى ساختارگرايانه - از جمله كارِ خودِ سوسور - بر نظريه‌‏ى سيستمها مقدم بود و تا حدودى زمينه‏‌ى شكل‏گيرى آن را فراهم آورد. پس از آن نيز موج اولِ نظريه‌‏ى سيستمها، كه از كتاب برتالنفى برخاسته بود، گرايش ساختارگرايانه‏‌اش را حفظ كرد و برجسته‏‌ترين نظريه‏‌پرداز سيستمى در عرصه‌‏ى جامعه‏‌شناسى،تالكوت پارسونز ، ديدگاه خود را «كاركردگرايى ساختارى» ناميد كه بر اولويت ساختار بر كاركرد اشاره داشت.