عقلانیت چگونه شکل میگیرد؟: تفاوت بین نسخه‌ها

از ویکی زروان
پرش به: ناوبری، جستجو
سطر ۲: سطر ۲:
  
 
[[عقلانیت و حل معمای جبر انتخاب]]
 
[[عقلانیت و حل معمای جبر انتخاب]]
 
 
  
 
[[پرسش از دلیل انتخاب؛ سرچشمه عقلانیت]]
 
[[پرسش از دلیل انتخاب؛ سرچشمه عقلانیت]]
  
+
[[عقلانیت به مثابه شالوده تفکر]]
 
+
عقلانیت به مثابه شالوده تفکر
+
  
 
عقلانیت در سطحی شناخت شناسانه، شالوده ی تفکر است. ساختاریافتگیِ حدس های ما در مورد آینده ی جهان و قانونمندی گزینش های رفتاری مان، زمینه ساز چیزی است که '''تفکر''' خوانده میشود.  
 
عقلانیت در سطحی شناخت شناسانه، شالوده ی تفکر است. ساختاریافتگیِ حدس های ما در مورد آینده ی جهان و قانونمندی گزینش های رفتاری مان، زمینه ساز چیزی است که '''تفکر''' خوانده میشود.  
سطر ۱۸: سطر ۱۴:
 
پیروزی هایی چنان بزرگ، که او را بر طبیعت [[چیرگی - غلبه|چیره]] گردانَد و ضرورت خیره شدن به انتخابها در هر لحظه را از بین
 
پیروزی هایی چنان بزرگ، که او را بر طبیعت [[چیرگی - غلبه|چیره]] گردانَد و ضرورت خیره شدن به انتخابها در هر لحظه را از بین
 
ببرد. از این هنگام است که تفکرِی مستقل از الزامات محیط ممکن میشود و این مجال برای صورتبندی چیزهایی متفاوت با آنچه در جهان خارج رخ میدهد، به کار می افتد.
 
ببرد. از این هنگام است که تفکرِی مستقل از الزامات محیط ممکن میشود و این مجال برای صورتبندی چیزهایی متفاوت با آنچه در جهان خارج رخ میدهد، به کار می افتد.
از همین لحظه، [[خلاقیت]] و اندیشیدن به سایر اشکالِ قابلِ تصور برای دنیا زاده می شود و روند مداوم و ناگسستنیِ تفکرِ خودآگاهِ ما در مورد جهانِ خارج، جریان حلقوی و پایان ناپذیرش را آغاز می کند و از همین هنگام است که ماعاقلانه میاندیشیم.
+
از همین لحظه، [[خلاقیت]] و اندیشیدن به سایر اشکالِ قابلِ تصور برای دنیا زاده می شود و روند مداوم و ناگسستنیِ تفکرِ خودآگاهِ ما در مورد جهانِ خارج، جریان حلقوی و پایان ناپذیرش را آغاز می کند و از همین هنگام است که ماعاقلانه می اندیشیم.
 +
 
 +
ادعای استقلال عقل و زبان
 +
 
 +
در ارتباط با زبان و عقل، آنچه در ابتدای کار باید روشن شود، قانونمندیِ این دو ساز و کار پردازشی است. آنان که قانونمندی یکی از این دو را نفی کنند، می توانند بر استقلال شان باور داشته باشند؛ چرا که تأییدِ همخوانیِ این دو، تنها بر مبنای فرضِ وجودِ قانونمندی مشترکی در هر دو قلمرو، ممکن میشود.
 +
 
 +
آیا رفتار آدمیان منطقی است؟
 +
 
 +
بسیاری از نویسندگانِ پسامدرن، قانونمندبودنِ عقلانیت را نقد کرده اند و به وجود قواعدی عام و فراگیر برای عقلانیت شک برده اند. شواهدی روانشناسانه در دست است که نقضِ منظم و مداومِ اصول منطق بیزیَن شالوده ی احتمالالت و منطق کلاسیک ـ را نشان می دهد و مستنداتی مردم شناختی وجود دارد که بر تفاوت الگوی استدلال و استنتاجِ اقوام گوناگون دلالت دارد. با این داده هاست که نظریه ی غیرمنطقی بودنِ رفتارهای آدمیان پشتیبانی میشود.
 +
 
 +
یعنی چنین می نماید که منطق بیزیَن و حساب احتمالات کلاسیک، تعیین کننده ی الگوی [[شکست تقارن]] و [[انتخاب - اجبار|انتخاب]] کردن میان آدمیان نیست، و تنها الگویی خاص و صورتبندی ای ویژه از آن را به دست می دهد.
 +
 
 +
از سوی دیگر، این نکته نیز از شواهد بر می آید که الگوهای استنتاج و استدلال و به ویژه معیارهای صحت و سودو زیان، در سطحی چشمگیر، توسط فرهنگِ خاصِ هر جامعه تعیین می شود و خصلتی نسبی دارد. با وجود این، الگوی شکست تقارن، یعنی حدس وضعیت آینده ی جهان و انتخاب رفتار بر مبنای آن، خصلتی کاتوره ای و بی قانون ندارد.
 +
 
 +
برعکس، عقلانیت آشکارا نظامی سازمان یافته از [[پردازش اطلاعات]] است که بنا بر سازمان یافتگیِ خیره کننده ی سخت افزار پشتیبان خود (مغز)، باید بر مبنای قواعدی فراگیر در گونه ی ما عمل کند. به تعبیر دیگر، شباهت ساختار زیستشناختی و عصبشناسی آدمیان، نشان می دهد که نیازهای پایه و فشارهای تکاملیِ واردآمده بر ایشان کمابیش همسان بوده است. از اینجا چنین نتیجه می شود که سازوکارهایی مشترک و عام بر روند شکست تقارن همگان حاکم است.
 +
 
 +
قاعده ای مثل '''اصل اینهمانی''' که مرتباً در سطوح مختلف شناختی ـ از اصل تعمیم حسی تا '''اصل صفرم ترمودینامیک''' ـ تکرار میشود، قاعده ای بنیادین است. همچنین اصلی مانند '''تفکیک نقیضین''' ـ و نه طرد نقیضین ـ نیز فراگیر می نماید.
 +
 +
این دومی به معنای زیربنایی بودنِ تشخیص تفاوت در میان رخدادهای قابل تمیز است و تمایل برای صورتبندیِ این تفاوت ها در قالب دوقطبی های مقابلِ هم،و این همان است که لوی استروس زیر عنوان منطق دوسویه بیان اش  میکند و در تمام جوامع انسانی - از یین و یانگ تا اهورا و اهریمن ـ مثال هایی در خور دارد.
 +
 
 +
تفکیک قوانین طبیعی از منطق زبانی
 +
 
 +
پس تا بدینجا چنین نتیجه شد که قوانین طبیعی ای برای عقلانیت وجود دارد که دارای دو ویژگی اصلی است:
 +
 
 +
'''نخست''' اینکه به دلیل برخورداری از تبار تکاملی مشترک، و به دلیل شباهت مغزها و کارکردهای عصب ـ روانشناختی شان، در تمام آدمیان مشترک است و در طول تاریخ، به دلیل ثبات تقریبی ساخت مغزها، کمابیش ثابت مانده است.
 +
 
 +
'''دوم''' اینکه این قانونِ طبیعیِ عقلانیت، زیربنای منطق و فلسفه ی ما را می سازد، اما لزوماً با صورتبندی های آن یکسان نیست.
 +
 
 +
صورتبندی های ما در منطق و فلسفه، بیانی زبان شناسانه از قواعد حاکم بر پویایی عصبی مان است و طبیعی است که این دو با هم تفاوت داشته باشد. آنچه ناقدان عقلانیت کلاسیک، نسبی می دانند، تا جایی پذیرفتنی است که به «صورتبندی» عقلانیتِ طبیعی در جوامع گوناگون اشاره کند، و نه بافتِ زیستشناختی و ژنتیکیِ این عقلانیت.
 +
 
 +
در سطح پردازش اطلاعات، هیچ دلیلی برای متفاوت پنداشتنِ روندهای شکست تقارن وجود ندارد و دلایل معکوس برای مشترک دانستنِ کلیت این روندها فراوان است. آنچه معمولا زیر عنوان عقلانیت رده بندی میشود، بازنمایی عقلانیتِ طبیعیِ در سطح زبانی است.
 +
 
 +
تمایز زبان از عقل
 +
 
 +
ناگفته پیداست که، بنا بر تصویری که از عقلانیت و زبان ترسیم شد، این دو پدیدارهایی کاملا متمایز قلمداد می شوند.
 +
'''الف)‌''' عقلانیت نظامی درون بین و خودجوش است که برای مدیریت فرد در جهانی پیش بینی ناپذیر تخصص یافته است. پس کارکرد اصلی آن، نظارت بر من و وارسیِ رفتارهای من است و سازگار کردن شان با تغییرات جهان. مجرای تولید معنا در آن، شکست تقارنِ مبتنی بر حدس و رفتار است که می تواند مستقل از همتای خویش، به عقلانی رفتارکردنِ سیستم فرد بینجامد.
 +
 
 +
'''ب)''' زبان، در مقابل، چیزی اجتماعی است. شالوده ی اولیه ی تکامل آن بر ذهنی پیچیده و عاقل مبتنی است، اما می تواند پس از شکل گرفتن از آن جدا شود و چنانکه در زبان های رایانه ای می بینیم، برای اندرکنش نظام های غیرعاقلِ پردازنده ی اطلاعات نیز به کار گرفته شود. زبان، برخلاف تفکر، پدیداری معطوف به بیرون و بیناسیستمی و برونگراست.
 +
 
 +
 
 +
زبان، در ذات خود، رخدادی دوسویه است. بر خلاف عقلانیت، از اندرکنش من و من پدید نمی آید و معطوف به درون نیست. پیدایش آن در انسان، مدیون اندرکنش با سیستم عاقل دیگری است که از قواعدِ عقلانیتِ طبیعیِ مشابهی پیروی کند. در برخورد من با دیگری است که زبان تولید می شود و برای تنظیم رفتار من و دیگری است که این چنین می بالد و رشد می کند.
 +
 
 +
من برای حدس زدنِ رفتار جهان، می تواند به عقلانیتِ طبیعیِ بسنده کند؛ چراکه جهان در برابر رفتارِ من، چشمداشت خاصی را تولید نمی کند و تفسیر عاقلانه ی خاص خود را دستمایه ی واکنش به من قرار نمی دهد.
 +
عقلانیتِ من در برخورد با جهان، با کلیتی خنثا و بیطرف روبه روست. کلیتی که محور رفتار درونی خودآگاهانه ای ندارد و مانند دیگری رفتار خویش را بر مبنای حدس های خود از آینده ی جهان تنظیم نمی کند.
 +
 
 +
ارتباط با دیگری اما، داستان دیگری دارد. دیگری یک نمونه ی بیرونی از من است؛ همچون من خودآگاه و عاقل است و بر مبنای حدسها و انتخاب های خاص خودش تقارن را می شکند. من نه تنها در زیستجهان خویش در مقام من بازنمایی میشود، که در زیستجهان دیگری نیز به مثابه دیگری ظهور می یابد. از تداخل این دو نظام انتخابگرِ عاقل است که صفت های پایه ی مشترک میان من و دیگری نمودار میشود و استقرار می یابد. من برای کنارآمدن با دیگری است که زبان را درونی می کند، تا نیاز به تنظیم حدس های دوجانبه ی من و دیگری در مورد همدیگر را بر آورده سازد. من باید در مورد رفتار آینده ی خود دیگری را مطمئن کند و از سوی دیگر از واکنش های دیگری نیز
 +
خاطرجمع گردد. پس زبانی پیچیده برای انتقال اندیشه ها و تثبیت تفسیرها و توجیه ها درباره ی کردارها میان من و دیگری رد و بدل می شود.
 +
 
 +
مسخ عقلانیت، بهای خرید اعتماد
 +
به این ترتیب، عقلانیتِ طبیعی در قالب معیارها و قواعدی در داخل زبان صورتبندی میشود و می تواند با دیگری در میان گذاشته شود. به این شکل است که من و دیگری در مورد عقلانیت نمادین شده و نشانه گذاری شده و ابتری که در داخل زبان برای خود ساخته اند، اسیر می شوند و در مقابل از عاقل بودنِ یکدیگر و بنابراین قابل پیشبینی بودنِ رفتار طرف مقابل، اطمینان می یابند. به بیان دیگر، مسخ شدنِ عقلانیت، بهایی است که ما برای خرید اعتماد می پردازیم.
 +
 
 +
زبان به این شکل، خود را بر ساختِ عقانیت ما و شیوه ی اندیشیدن مان تحمیل میکند. کودکی می آموزند تا برای صورتبندی کردنِ اندیشه هایشان و منتشر کردنِاش در محیط، از زبان بهره جویند. به تدریج این ابزار شگفت انگیز چندان چاره ساز و گره گشا میشود که انحصارِ شیوه ی اندیشیدن را به دست می گیرد. از آن پس، کودک تنها به کمک زبان و در حصار زبان است که می اندیشد. این زبانمدار شدنِ اندیشه، کم کم چنان فراگیر میشود که من برای اندیشیدن با خود نیز، شکلی از دیگریِ تعمیم یافته را درونی میکند و با او وارد گفتوگو می شود.
 +
اندرکنش این من دوپارهشده با خود، به معنای واقعیِ کلمه، زبانی نیست؛ چرا که از سویه ی دیگرِ ماجرا، یعنی دیگریِ نامطمئن و تشنه ی اطلاعات، خبری نیست. در اینجا بیگانه ای وجود ندارد که بتواند با شنیدنِ افکارِ من، رفتار خود را دگرگون کند و راستیِ آن را به چالش طلبد. مخاطب [[گفتار - گفتگوی درون|گفتوگوی درونی]] جزئی درونی شده و مصنوعی از من است که با زیورهای خاصِ دیگری آراسته شده است و در مقام شنونده ای مطیع، با رفتاری قابل پیشبینی، اندیشه های زبانی شدهی من را میشنود و به این ترتیب فهمیده شدنِ افکارِ من توسطِ من را ممکن میسازد.
 +
 
 +
حذف تدریجی اندیشیدن بدون زبان
 +
پس از کمی تمرین که در سالهای نخست کودکی تکمیل میشود، الگوهای اندیشیدنِ بدونِ زبان از یاد میرود و زبان انحصارِ تولید و مدیریتِ اندیشه را بر عهده میگیرد. این امر، به [[تحویل‌گرایی|تحویل شدنِ]] عقلانیتِ طبیعی به عقلانیت زبانی شده منتهی میشود و بنابراین کل زندگی فکریِ ما را به فضای محدودی منحصر میکند که تنها از نظر کنش ارتباطی اهمیت دارد و در اصل برای اندرکنش با دیگری طراحی شده بود.
 +
 
 +
اینچنین است که تابوها و مهارهایی که در جریان اندرکنش با دیگران ابداع کرده بودیم و در متن زبان متبلورش نموده بودیم، تا بنیادهای اندیشه مان نفوذ میکند. اینگونه است که برخی از افکار و اندیشه ها را به دلیل غیرمجاز، ناشایست، احمقانه، یا بی ادبانه بودن، غیرقابل تصور می یابیم و بایدها و نبایدهای قراردادشده در جریان ارتباط با دیگری را درونی میسازیم.
 +
 +
با این شیوه است که نظامِ اجتماعیِ حاکم بر ارتباط من و دیگری، در بنیادی ترین سطوح زایش معنا نفوذ می کند و دامنه ی شکوفایی اندیشه و انتخاب های شخصی مان را تا سطح آنچه برای ارتباط با دیگری بی خطر است، کاهش می دهد.
  
در ارتباط با زبان و عقل، آنچه در ابتدای کار باید روشن شود، قانونمندیِ این دو ساز و کار پردازشی است. آنان که قانونمندی یکی از این دو را نفی کنند، میتوانند بر استقاللشان باور داشته باشند؛ چرا که تأییدِ همخوانیِ این دو،
+
از خودبیگانگیِ اندیشه تا خودبیگانگیِ من
تنها بر مبنای فرضِ وجودِ قانونمندی مشترکی در هر دو قلمرو، ممکن میشود.
+
این مسخ شدگیِ اندیشه تا بدانجا ادامه می یابد که افکار خود را در شرایطی که زبانی نشده باشند، نمی فهمیم و تنها از مجرای ارتباط با دیگریِ خودساخته مان، بر عقاید خویش آگاه میشویم. این از خودبیگانگیِ اندیشه، به سادگی در از خودبیگانگیِ من نمود مییابد. من نه تنها اندیشیدن برای خود را از یاد می برد و عادت میکند تا برای دیگران بیندیشد؛ که بودن برای خویشتن را نیز از یاد میبرد و خویشتن را طوری بازنمایی می کند و می شناسد، که گویی انگاره ای از یک دیگریِ بیرونی است. من برای توصیف خویش از همان برچسب های زبانشناختی و صفاتی که برای توصیف دیگری ـ و دیگری برای توصیفِ من ـ ابداع کرده، بهره می برد و در آیینه ی برداشت دیگری از من، خود را تفسیر میکند. به این شکل قالبی زبانی و دستورمند که در اصل برای ارتباط با دیگری تکامل یافته بود، بر همهی سطوح
بسیاری از نویسندگانِ پسامدرن، قانونمندبودنِ عقالنیت را نقد کردهاند و به وجود قواعدی عام و فراگیر برای
+
64 عقالنیت شک بردهاند. شواهدی روانشناسانه در دست است که نقضِ منظم و مداومِ اصول منطق بیزیَن
+
ـ شالودهی
+
احتماالت و منطق کالسیک ـ را نشان میدهد و مستنداتی مردمشناختی وجود دارد که بر تفاوت الگوی استدالل و
+
استنتاجِ اقوام گوناگون داللت دارد. با این دادههاست که نظریهی غیرمنطقی بودنِ رفتارهای آدمیان پشتیبانی میشود.
+
یعنی چنین مینماید که منطق بیزیَن و حساب احتماالت کالسیک، تعیینکنندهی الگوی شکست تقارن و انتخاب کردن
+
میان آدمیان نیست، و تنها الگویی خاص و صورتبندیای ویژه از آن را به دست میدهد..
+
از سوی دیگر، این نکته نیز از شواهد بر میآید که الگوهای استنتاج و استدالل و به ویژه معیارهای صحت و سود
+
و زیان، در سطحی چشمگیر، توسط فرهنگِ خاصِ هر جامعه تعیین میشود و خصلتی نسبی دارد. با وجود این، الگوی
+
شکست تقارن، یعنی حدس وضعیت آیندهی جهان و انتخاب رفتار بر مبنای آن، خصلتی کاتورهای و بیقانون ندارد.
+
برعکس، عقالنیت آشکارا نظامی سازمانیافته از پردازش اطالعات است که بنا بر سازمانیافتگیِ خیرهکنندهی
+
سختافزار پشتیبان خود )مغز(، باید بر مبنای قواعدی فراگیر در گونهی ما عمل کند. به تعبیر دیگر، شباهت ساختار
+
زیستشناختی و عصبشناسی آدمیان، نشان میدهد که نیازهای پایه و فشارهای تکاملیِ واردآمده بر ایشان کمابیش
+
همسان بوده است. از اینجا چنین نتیجه میشود که سازوکارهایی مشترک و عام بر روند شکست تقارن همگان حاکم
+
است.
+
قاعدهای مثل اصل اینهمانی که مرتباً در سطوح مختلف شناختی ـ از اصل تعمیم حسی تا اصل صفرم ترمودینامیک ـ تکرار میشود، قاعدهای بنیادین است. همچنین اصلی مانند تفکیک نقیضین ـ و نه طرد نقیضین ـ نیز فراگیر مینماید.
+
این دومی به معنای زیربنایی بودنِ تشخیص تفاوت در میان رخدادهای قابل تمیز است و تمایل برای صورتبندیِ
+
زیر عنوان منطق دوسویه بیاناش 65 این تفاوتها در قالب دوقطبیهای مقابلِ هم، و این همان است که لوی استروس
+
میکند و در تمام جوامع انسانی - از یین و یانگ تا اهورا و اهریمن ـ مثالهایی در خور دارد.
+
پس تا بدینجا چنین نتیجه شد که قوانین طبیعیای برای عقالنیت وجود دارد که دارای دو ویژگی اصلی است:
+
نخست اینکه به دلیل برخورداری از تبار تکاملی مشترک، و به دلیل شباهت مغزها و کارکردهای عصب ـ
+
روانشناختیشان، در تمام آدمیان مشترک است و در طول تاریخ، به دلیل ثبات تقریبی ساخت مغزها، کمابیش ثابت
+
مانده است.
+
دوم اینکه این قانونِ طبیعیِ عقالنیت، زیربنای منطق و فلسفهی ما را میسازد، اما لزوماً با صورتبندیهای آن
+
یکسان نیست. صورتبندیهای ما در منطق و فلسفه، بیانی زبانشناسانه از قواعد حاکم بر پویایی عصبیمان است و  
+
طبیعی است که این دو با هم تفاوت داشته باشد. آنچه ناقدان عقالنیت کالسیک، نسبی میدانند، تا جایی پذیرفتنی
+
است که به »صورتبندی« عقالنیتِ طبیعی در جوامع گوناگون اشاره کند، و نه بافتِ زیستشناختی و ژنتیکیِ این
+
عقالنیت.
+
در سطح پردازش اطالعات، هیچ دلیلی برای متفاوتپنداشتنِ روندهای شکست تقارن وجود ندارد و دالیل معکوس
+
برای مشترک دانستنِ کلیت این روندها فراوان است. آنچه معموالً زیر عنوان عقالنیت ردهبندی میشود، بازنمایی
+
عقالنیتِ طبیعیِ در سطح زبانی است.
+
ناگفته پیداست که، بنا بر تصویری که از عقالنیت و زبان ترسیم شد، این دو پدیدارهایی کامالً متمایز قلمداد
+
میشوند. عقالنیت نظامی درونبین و خودجوش است که برای مدیریت فرد در جهانی پیشبینیناپذیر تخصص یافته
+
است. پس کارکرد اصلی آن، نظارت بر من و وارسیِ رفتارهای من است و سازگار کردنشان با تغییرات جهان. مجرای
+
تولید معنا در آن، شکست تقارنِ مبتنی بر حدس و رفتار است که میتواند مستقل از همتای خویش، به عقالنی رفتار
+
کردنِ سیستم فرد بینجامد.
+
زبان، در مقابل، چیزی اجتماعی است. شالودهی اولیهی تکامل آن بر ذهنی پیچیده و عاقل مبتنی است، اما میتواند
+
پس از شکلگرفتن از آن جدا شود و چنانکه در زبانهای رایانهای میبینیم، برای اندرکنش نظامهای غیرعاقلِ
+
پردازندهی اطالعات نیز به کار گرفته شود. زبان، برخالف تفکر، پدیداری معطوف به بیرون و بیناسیستمی و
+
برونگراست.
+
زبان، در ذات خود، رخدادی دوسویه است. بر خالف عقالنیت، از اندرکنش من و من پدید نمیآید و معطوف به
+
درون نیست. پیدایش آن در انسان، مدیون اندرکنش با سیستم عاقل دیگری است که از قواعدِ عقالنیتِ طبیعیِ مشابهی
+
پیروی کند. در برخورد من با دیگری است که زبان تولید میشود و برای تنظیم رفتار من و دیگری است که اینچنین
+
میبالد و رشد میکند.
+
من برای حدس زدنِ رفتار جهان، میتواند به عقالنیتِ طبیعیِ بسنده کند؛ چراکه جهان در برابر رفتارِ من،
+
چشمداشت خاصی را تولید نمیکند و تفسیر عاقالنهی خاص خود را دستمایهی واکنش به من قرار نمیدهد.
+
عقالنیتِ من در برخورد با جهان، با کلیتی خنثا و بیطرف روبهروست. کلیتی که محور رفتار درونی خودآگاهانهای
+
ندارد و مانند دیگری رفتار خویش را بر مبنای حدسهای خود از آیندهی جهان تنظیم نمیکند.
+
ارتباط با دیگری اما، داستان دیگری دارد. دیگری یک نمونهی بیرونی از من است؛ همچون من خودآگاه و عاقل
+
است و بر مبنای حدسها و انتخابهای خاص خودش تقارن را میشکند. من نه تنها در زیستجهان خویش در مقام من بازنمایی میشود، که در زیستجهان دیگری نیز به مثابه دیگری ظهور مییابد. از تداخل این دو نظام انتخابگرِ
+
عاقل است که صفتهای پایهی مشترک میان من و دیگری نمودار میشود و استقرار مییابد. من برای کنارآمدن با
+
دیگری است که زبان را درونی میکند، تا نیاز به تنظیم حدسهای دوجانبهی من و دیگری در مورد همدیگر را بر
+
آورده سازد. من باید در مورد رفتار آیندهی خود دیگری را مطمئن کند و از سوی دیگر از واکنشهای دیگری نیز
+
خاطرجمع گردد. پس زبانی پیچیده برای انتقال اندیشهها و تثبیت تفسیرها و توجیهها دربارهی کردارها میان من و  
+
دیگری رد و بدل میشود.
+
به این ترتیب، عقالنیتِ طبیعی در قالب معیارها و قواعدی در داخل زبان صورتبندی میشود و میتواند با دیگری  
+
در میان گذاشته شود. به این شکل است که من و دیگری در مورد عقالنیت نمادینشده و نشانهگذاریشده و ابتری که
+
در داخل زبان برای خود ساختهاند، اسیر میشوند و در مقابل از عاقل بودنِ یکدیگر و بنابراین قابل پیشبینی بودنِ رفتار
+
طرف مقابل، اطمینان مییابند. بهبیان دیگر، مسخشدنِ عقالنیت، بهایی است که ما برای خرید اعتماد میپردازیم.
+
زبان به این شکل، خود را بر ساختِ عقالنیت ما و شیوهی اندیشیدنمان تحمیل میکند. کودکی میآموزند تا برای
+
صورتبندی کردنِ اندیشههایشان و منتشر کردنِاش در محیط، از زبان بهره جویند. به تدریج این ابزار شگفتانگیز
+
چندان چارهساز و گرهگشا میشود که انحصارِ شیوهی اندیشیدن را به دست میگیرد. از آن پس، کودک تنها به کمک
+
زبان و در حصار زبان است که میاندیشد. این زبانمدار شدنِ اندیشه، کم کم چنان فراگیر میشود که من برای  
+
اندیشیدن با خود نیز، شکلی از دیگریِ تعمیمیافته را درونی میکند و با او وارد گفتوگو میشود.
+
اندرکنش این من دوپارهشده با خود، به معنای واقعیِ کلمه، زبانی نیست؛ چرا که از سویهی دیگرِ ماجرا، یعنی
+
دیگریِ نامطمئن و تشنهی اطالعات، خبری نیست. در اینجا بیگانهای وجود ندارد که بتواند با شنیدنِ افکارِ من، رفتار
+
خود را دگرگون کند و راستیِ آن را به چالش طلبد. مخاطب گفتوگوی درونی جزئی درونیشده و مصنوعی از من
+
است که با زیورهای خاصِ دیگری آراسته شده است و در مقام شنوندهای مطیع، با رفتاری قابل پیشبینی، اندیشههای
+

نسخهٔ ‏۱۵ مهٔ ۲۰۲۲، ساعت ۰۲:۴۸

عقلانیت ؛ رمز بقای گونه بشر

عقلانیت و حل معمای جبر انتخاب

پرسش از دلیل انتخاب؛ سرچشمه عقلانیت

عقلانیت به مثابه شالوده تفکر

عقلانیت در سطحی شناخت شناسانه، شالوده ی تفکر است. ساختاریافتگیِ حدس های ما در مورد آینده ی جهان و قانونمندی گزینش های رفتاری مان، زمینه ساز چیزی است که تفکر خوانده میشود.

تفکر، روند خودآگاهِ رسیدگی و مدیریت این قانونمندیِ دوگانه ی حدسها و رفتارهاست.


آدمی موجودی آنچنان پیچیده است که میتواند در حدسها و انتخاب هایش به پیروزی هایی عظیم دست یابد. پیروزی هایی چنان بزرگ، که او را بر طبیعت چیره گردانَد و ضرورت خیره شدن به انتخابها در هر لحظه را از بین ببرد. از این هنگام است که تفکرِی مستقل از الزامات محیط ممکن میشود و این مجال برای صورتبندی چیزهایی متفاوت با آنچه در جهان خارج رخ میدهد، به کار می افتد. از همین لحظه، خلاقیت و اندیشیدن به سایر اشکالِ قابلِ تصور برای دنیا زاده می شود و روند مداوم و ناگسستنیِ تفکرِ خودآگاهِ ما در مورد جهانِ خارج، جریان حلقوی و پایان ناپذیرش را آغاز می کند و از همین هنگام است که ماعاقلانه می اندیشیم.

ادعای استقلال عقل و زبان

در ارتباط با زبان و عقل، آنچه در ابتدای کار باید روشن شود، قانونمندیِ این دو ساز و کار پردازشی است. آنان که قانونمندی یکی از این دو را نفی کنند، می توانند بر استقلال شان باور داشته باشند؛ چرا که تأییدِ همخوانیِ این دو، تنها بر مبنای فرضِ وجودِ قانونمندی مشترکی در هر دو قلمرو، ممکن میشود.

آیا رفتار آدمیان منطقی است؟

بسیاری از نویسندگانِ پسامدرن، قانونمندبودنِ عقلانیت را نقد کرده اند و به وجود قواعدی عام و فراگیر برای عقلانیت شک برده اند. شواهدی روانشناسانه در دست است که نقضِ منظم و مداومِ اصول منطق بیزیَن شالوده ی احتمالالت و منطق کلاسیک ـ را نشان می دهد و مستنداتی مردم شناختی وجود دارد که بر تفاوت الگوی استدلال و استنتاجِ اقوام گوناگون دلالت دارد. با این داده هاست که نظریه ی غیرمنطقی بودنِ رفتارهای آدمیان پشتیبانی میشود.

یعنی چنین می نماید که منطق بیزیَن و حساب احتمالات کلاسیک، تعیین کننده ی الگوی شکست تقارن و انتخاب کردن میان آدمیان نیست، و تنها الگویی خاص و صورتبندی ای ویژه از آن را به دست می دهد.

از سوی دیگر، این نکته نیز از شواهد بر می آید که الگوهای استنتاج و استدلال و به ویژه معیارهای صحت و سودو زیان، در سطحی چشمگیر، توسط فرهنگِ خاصِ هر جامعه تعیین می شود و خصلتی نسبی دارد. با وجود این، الگوی شکست تقارن، یعنی حدس وضعیت آینده ی جهان و انتخاب رفتار بر مبنای آن، خصلتی کاتوره ای و بی قانون ندارد.

برعکس، عقلانیت آشکارا نظامی سازمان یافته از پردازش اطلاعات است که بنا بر سازمان یافتگیِ خیره کننده ی سخت افزار پشتیبان خود (مغز)، باید بر مبنای قواعدی فراگیر در گونه ی ما عمل کند. به تعبیر دیگر، شباهت ساختار زیستشناختی و عصبشناسی آدمیان، نشان می دهد که نیازهای پایه و فشارهای تکاملیِ واردآمده بر ایشان کمابیش همسان بوده است. از اینجا چنین نتیجه می شود که سازوکارهایی مشترک و عام بر روند شکست تقارن همگان حاکم است.

قاعده ای مثل اصل اینهمانی که مرتباً در سطوح مختلف شناختی ـ از اصل تعمیم حسی تا اصل صفرم ترمودینامیک ـ تکرار میشود، قاعده ای بنیادین است. همچنین اصلی مانند تفکیک نقیضین ـ و نه طرد نقیضین ـ نیز فراگیر می نماید.

این دومی به معنای زیربنایی بودنِ تشخیص تفاوت در میان رخدادهای قابل تمیز است و تمایل برای صورتبندیِ این تفاوت ها در قالب دوقطبی های مقابلِ هم،و این همان است که لوی استروس زیر عنوان منطق دوسویه بیان اش میکند و در تمام جوامع انسانی - از یین و یانگ تا اهورا و اهریمن ـ مثال هایی در خور دارد.

تفکیک قوانین طبیعی از منطق زبانی

پس تا بدینجا چنین نتیجه شد که قوانین طبیعی ای برای عقلانیت وجود دارد که دارای دو ویژگی اصلی است:

نخست اینکه به دلیل برخورداری از تبار تکاملی مشترک، و به دلیل شباهت مغزها و کارکردهای عصب ـ روانشناختی شان، در تمام آدمیان مشترک است و در طول تاریخ، به دلیل ثبات تقریبی ساخت مغزها، کمابیش ثابت مانده است.

دوم اینکه این قانونِ طبیعیِ عقلانیت، زیربنای منطق و فلسفه ی ما را می سازد، اما لزوماً با صورتبندی های آن یکسان نیست.

صورتبندی های ما در منطق و فلسفه، بیانی زبان شناسانه از قواعد حاکم بر پویایی عصبی مان است و طبیعی است که این دو با هم تفاوت داشته باشد. آنچه ناقدان عقلانیت کلاسیک، نسبی می دانند، تا جایی پذیرفتنی است که به «صورتبندی» عقلانیتِ طبیعی در جوامع گوناگون اشاره کند، و نه بافتِ زیستشناختی و ژنتیکیِ این عقلانیت.

در سطح پردازش اطلاعات، هیچ دلیلی برای متفاوت پنداشتنِ روندهای شکست تقارن وجود ندارد و دلایل معکوس برای مشترک دانستنِ کلیت این روندها فراوان است. آنچه معمولا زیر عنوان عقلانیت رده بندی میشود، بازنمایی عقلانیتِ طبیعیِ در سطح زبانی است.

تمایز زبان از عقل

ناگفته پیداست که، بنا بر تصویری که از عقلانیت و زبان ترسیم شد، این دو پدیدارهایی کاملا متمایز قلمداد می شوند. الف)‌ عقلانیت نظامی درون بین و خودجوش است که برای مدیریت فرد در جهانی پیش بینی ناپذیر تخصص یافته است. پس کارکرد اصلی آن، نظارت بر من و وارسیِ رفتارهای من است و سازگار کردن شان با تغییرات جهان. مجرای تولید معنا در آن، شکست تقارنِ مبتنی بر حدس و رفتار است که می تواند مستقل از همتای خویش، به عقلانی رفتارکردنِ سیستم فرد بینجامد.

ب) زبان، در مقابل، چیزی اجتماعی است. شالوده ی اولیه ی تکامل آن بر ذهنی پیچیده و عاقل مبتنی است، اما می تواند پس از شکل گرفتن از آن جدا شود و چنانکه در زبان های رایانه ای می بینیم، برای اندرکنش نظام های غیرعاقلِ پردازنده ی اطلاعات نیز به کار گرفته شود. زبان، برخلاف تفکر، پدیداری معطوف به بیرون و بیناسیستمی و برونگراست.


زبان، در ذات خود، رخدادی دوسویه است. بر خلاف عقلانیت، از اندرکنش من و من پدید نمی آید و معطوف به درون نیست. پیدایش آن در انسان، مدیون اندرکنش با سیستم عاقل دیگری است که از قواعدِ عقلانیتِ طبیعیِ مشابهی پیروی کند. در برخورد من با دیگری است که زبان تولید می شود و برای تنظیم رفتار من و دیگری است که این چنین می بالد و رشد می کند.

من برای حدس زدنِ رفتار جهان، می تواند به عقلانیتِ طبیعیِ بسنده کند؛ چراکه جهان در برابر رفتارِ من، چشمداشت خاصی را تولید نمی کند و تفسیر عاقلانه ی خاص خود را دستمایه ی واکنش به من قرار نمی دهد. عقلانیتِ من در برخورد با جهان، با کلیتی خنثا و بیطرف روبه روست. کلیتی که محور رفتار درونی خودآگاهانه ای ندارد و مانند دیگری رفتار خویش را بر مبنای حدس های خود از آینده ی جهان تنظیم نمی کند.

ارتباط با دیگری اما، داستان دیگری دارد. دیگری یک نمونه ی بیرونی از من است؛ همچون من خودآگاه و عاقل است و بر مبنای حدسها و انتخاب های خاص خودش تقارن را می شکند. من نه تنها در زیستجهان خویش در مقام من بازنمایی میشود، که در زیستجهان دیگری نیز به مثابه دیگری ظهور می یابد. از تداخل این دو نظام انتخابگرِ عاقل است که صفت های پایه ی مشترک میان من و دیگری نمودار میشود و استقرار می یابد. من برای کنارآمدن با دیگری است که زبان را درونی می کند، تا نیاز به تنظیم حدس های دوجانبه ی من و دیگری در مورد همدیگر را بر آورده سازد. من باید در مورد رفتار آینده ی خود دیگری را مطمئن کند و از سوی دیگر از واکنش های دیگری نیز خاطرجمع گردد. پس زبانی پیچیده برای انتقال اندیشه ها و تثبیت تفسیرها و توجیه ها درباره ی کردارها میان من و دیگری رد و بدل می شود.

مسخ عقلانیت، بهای خرید اعتماد به این ترتیب، عقلانیتِ طبیعی در قالب معیارها و قواعدی در داخل زبان صورتبندی میشود و می تواند با دیگری در میان گذاشته شود. به این شکل است که من و دیگری در مورد عقلانیت نمادین شده و نشانه گذاری شده و ابتری که در داخل زبان برای خود ساخته اند، اسیر می شوند و در مقابل از عاقل بودنِ یکدیگر و بنابراین قابل پیشبینی بودنِ رفتار طرف مقابل، اطمینان می یابند. به بیان دیگر، مسخ شدنِ عقلانیت، بهایی است که ما برای خرید اعتماد می پردازیم.

زبان به این شکل، خود را بر ساختِ عقانیت ما و شیوه ی اندیشیدن مان تحمیل میکند. کودکی می آموزند تا برای صورتبندی کردنِ اندیشه هایشان و منتشر کردنِاش در محیط، از زبان بهره جویند. به تدریج این ابزار شگفت انگیز چندان چاره ساز و گره گشا میشود که انحصارِ شیوه ی اندیشیدن را به دست می گیرد. از آن پس، کودک تنها به کمک زبان و در حصار زبان است که می اندیشد. این زبانمدار شدنِ اندیشه، کم کم چنان فراگیر میشود که من برای اندیشیدن با خود نیز، شکلی از دیگریِ تعمیم یافته را درونی میکند و با او وارد گفتوگو می شود. اندرکنش این من دوپارهشده با خود، به معنای واقعیِ کلمه، زبانی نیست؛ چرا که از سویه ی دیگرِ ماجرا، یعنی دیگریِ نامطمئن و تشنه ی اطلاعات، خبری نیست. در اینجا بیگانه ای وجود ندارد که بتواند با شنیدنِ افکارِ من، رفتار خود را دگرگون کند و راستیِ آن را به چالش طلبد. مخاطب گفتوگوی درونی جزئی درونی شده و مصنوعی از من است که با زیورهای خاصِ دیگری آراسته شده است و در مقام شنونده ای مطیع، با رفتاری قابل پیشبینی، اندیشه های زبانی شدهی من را میشنود و به این ترتیب فهمیده شدنِ افکارِ من توسطِ من را ممکن میسازد.

حذف تدریجی اندیشیدن بدون زبان پس از کمی تمرین که در سالهای نخست کودکی تکمیل میشود، الگوهای اندیشیدنِ بدونِ زبان از یاد میرود و زبان انحصارِ تولید و مدیریتِ اندیشه را بر عهده میگیرد. این امر، به تحویل شدنِ عقلانیتِ طبیعی به عقلانیت زبانی شده منتهی میشود و بنابراین کل زندگی فکریِ ما را به فضای محدودی منحصر میکند که تنها از نظر کنش ارتباطی اهمیت دارد و در اصل برای اندرکنش با دیگری طراحی شده بود.

اینچنین است که تابوها و مهارهایی که در جریان اندرکنش با دیگران ابداع کرده بودیم و در متن زبان متبلورش نموده بودیم، تا بنیادهای اندیشه مان نفوذ میکند. اینگونه است که برخی از افکار و اندیشه ها را به دلیل غیرمجاز، ناشایست، احمقانه، یا بی ادبانه بودن، غیرقابل تصور می یابیم و بایدها و نبایدهای قراردادشده در جریان ارتباط با دیگری را درونی میسازیم.

با این شیوه است که نظامِ اجتماعیِ حاکم بر ارتباط من و دیگری، در بنیادی ترین سطوح زایش معنا نفوذ می کند و دامنه ی شکوفایی اندیشه و انتخاب های شخصی مان را تا سطح آنچه برای ارتباط با دیگری بی خطر است، کاهش می دهد.

از خودبیگانگیِ اندیشه تا خودبیگانگیِ من این مسخ شدگیِ اندیشه تا بدانجا ادامه می یابد که افکار خود را در شرایطی که زبانی نشده باشند، نمی فهمیم و تنها از مجرای ارتباط با دیگریِ خودساخته مان، بر عقاید خویش آگاه میشویم. این از خودبیگانگیِ اندیشه، به سادگی در از خودبیگانگیِ من نمود مییابد. من نه تنها اندیشیدن برای خود را از یاد می برد و عادت میکند تا برای دیگران بیندیشد؛ که بودن برای خویشتن را نیز از یاد میبرد و خویشتن را طوری بازنمایی می کند و می شناسد، که گویی انگاره ای از یک دیگریِ بیرونی است. من برای توصیف خویش از همان برچسب های زبانشناختی و صفاتی که برای توصیف دیگری ـ و دیگری برای توصیفِ من ـ ابداع کرده، بهره می برد و در آیینه ی برداشت دیگری از من، خود را تفسیر میکند. به این شکل قالبی زبانی و دستورمند که در اصل برای ارتباط با دیگری تکامل یافته بود، بر همهی سطوح