|
|
| (یک ویرایش میانی توسط یک کاربر نشان داده نشدهاست) |
| سطر ۱: |
سطر ۱: |
| | | | |
| − |
| |
| − | ===تفکیک عقلانیت از منطق زبانی===
| |
| − | [[تفکیک قوانین طبیعی از منطق زبانی]]
| |
| − |
| |
| − | [[تمایز زبان از عقل]]
| |
| − |
| |
| − | [[مسخ عقلانیت، بهای خرید اعتماد]]
| |
| − |
| |
| − | [[حذف تدریجی اندیشیدن بدون زبان]]
| |
| − |
| |
| − | [[از خودبیگانگیِ اندیشه تا خودبیگانگیِ من]]
| |
| − |
| |
| − | ***
| |
| − | ===اما مگر راهی برای گریز از این سرنوشت وجود دارد؟===
| |
| − | چنین می اندیشم که چنین راهی هست:
| |
| − |
| |
| − | [[طغیان بر ضد عقلانیت ابزاری شده]]
| |
| − |
| |
| − | [[ماهیت شهود]]<br />
| |
| − |
| |
| − | [[عقلانیت؛ محصول اجباری مغز سالم]]
| |
| − |
| |
| − | [[افسانه ی تفاوت جوهری شهود و عقل]]
| |
| − |
| |
| − | [[اسطوره خطاناپذیری شهود]]
| |
| − |
| |
| − | [[محرومیت شهود از سازو کار تصحیحی زبان]]
| |
| − |
| |
| − |
| |
| − | شهود، یعنی تفکر غیرزبانی، با تمام مزایای تفکر و تمام ویژگی های غیرزبانی بودن. ِتفکرِ شهودی نیز پا به پای زبان، در ذهن همه ی ما در جریان است. زبان می تواند سطحی از تفکر را مسخ کند و آن را در مقام تنها شکل رسمی، مجاز، مشروع و درست اندیشیدن برکشد، اما هرگز نمیتواند این پیروزی را جز در سطوحی محدود از خودآگاهی تحقق بخشد.
| |
| − |
| |
| − | زبان، در ظهور مادیاش، چند ده گرم عضلهی نیرومند و پر سروصداست که در زیر پروبال یکونیم کیلو عصبِ
| |
| − | خاموش و آرام قرار گرفته است. شاید قیلوقال این فرزند جسور، آن پشتیبان بزرگ را آزرده کند و شاید چنین نموده
| |
| − | شود که اصل زبان است و فرع مغز. اما به هر صورت چیزی بزرگتر از زبان و آنچه ادعا میکند، در این میانه وجود
| |
| − | دارد.
| |
| − | تجربهی شهود، به طور منظم توسط همهی ما درک میشود. در حالت معمول، شهود به صورت تفکراتی غیرزبانی
| |
| − | و حاشیهای و عجیبوغریب جلوه میکند که در فهمیدن خودآگاهانهاش دچار اشکال میشویم، اما این اشکال از اعتیاد
| |
| − | خودآگاهمان به زبان برمیخیزد و نه از ناتوانی شهود در تولید اندیشه.
| |
| − | شهود، معموالً ، در آن هنگام که به درک و پردازشِ دادههایی متفاوت با زندگیِ روزانهمان مشغولیم جلوه میکند و
| |
| − | برای لحظاتی چند، بر خودکامگیِ زبان چیره میشود. در آن هنگام که با محرکهایی پیچیده و بغرنج، همچون
| |
| − | پدیدارهای زیباییشناسانه، روبهرو میشویم و در آن زمانیکه شرایطی بحرانی را تجربه میکنیم روش خطی و سادهشده
| |
| − | و کُند و دقیقِ اندیشیدنِ زبانی از مدیریتِ ادراک و رفتار، ناتوان میشود و میدان را به شیوههای بغرنجتر و توانمندتر
| |
| − | و ابهامآمیزترِ شهودی واگذار میکند ه این ترتیب، هنرمندی که مشغول آفرینش هنری است و تماشاگری که مجذوب آن آفرینش میشود، برای
| |
| − | لحظاتی از دایرهی زبان خارج میشوند و شکلی از ادراکِ شهودآمیزِ غیرزبانی را تجربه میکنند که همچنان معنادار و
| |
| − | قانونمند و بنابراین عقالنی است.
| |
| − | تجربیات زیباییشناسانه گرهگاههایی هستند که عقالنیتِ طبیعیِ غیرزبانی در آنها رخ مینماید. عالوه بر این مورد،
| |
| − | در شرایطی دیگر نیز چنین اتفاقی رخ میدهد و آنهم در موقعیتهای بحرانی است. صخرهنوردی که از کوه آویخته
| |
| − | و کوچکترین حرکت نادرست به افتادناش منتهی میشود، و آدمی که یک ببر دنبالاش کرده، مجالی برای
| |
| − | صورتبندیکردن افکارشان در قالب زبان ندارند. آنها در این لحظات به رفتارهایی خودجوش و سریع نیازمندند که
| |
| − | تنها از چشمهی شهود بیرون میجوشد. این غلبهی عقالنیتِ شهودی بر عقالنیتِ زبانی به هنگام خطر، نشانگرِ
| |
| − | توانمندیِ شهود در پردازش دادهها و مدیریت خود است. شاید عقالنیتِ زبانی، دقت بیشتری داشته باشد و به دلیل
| |
| − | تحویلکردنِ معنا به خشتهای زبانی، جهان را در چشمانمان سادهتر و بنابراین فهمیدنیتر کند، اما چنین روشی در
| |
| − | شرایطی که پای مرگ و زندگی در میان است، کارآمد نیست.
| |
| − | شرایط بحرانی، شهودی را میطلبد که با وجود ابهام و کلیت بیشترش، برداشتی چندجانبهتر و فراگیرتر از جهان
| |
| − | را به دست میدهد. از اینروست که در مسیر تکامل آدمیان، عقالنیتِ زبانی تمام حوزههای تفکر را تسخیر کرده است،
| |
| − | مگر دو حوزهی مخاطره و زیبایی را. در هر دو، شناختی عمیقتر و پیچیدهتر از جهان موردِ نیاز است و در هر دو،
| |
| − | پای ساختهای زبانی ـ به دلیل سادگی بیش از حدشان ـ میلنگد. از همه مهمتر این که در هردو، کنشِ ارتباطیِ
| |
| − | نمادین اهمیتی برای فرد ندارد.
| |
| − | ***
| |
| − | جوامع گوناگون، روساختهای زبانی متفاوتی را در دل خود پروردهاند و بر آن مبنا روندِ مسخ اندیشه را از راههای
| |
| − | گوناگونی به سرانجام رسانیدهاند. در برخی از این جوامع الگوهایی از اندیشه شکل گرفته است که مبنایشان، نقد زبانشناختی شدنِ عقالنیت است و این الگوهای زبانیِ نقدِ زبانمندیِ عقالنیت، همواره در اطراف محورهای دوگانهی
| |
| − | یادشده متمرکز شدهاند. در جنبشهای فکری خاصی مانند رمانتیسم اروپایی هم که عقالنیتِ زبانی از زاویهای فلسفیتر
| |
| − | و فراگیرتر مورد حمله قرار گرفت، نقدهای طرحشده خاستگاهی زیباییشناسانه داشتند.
| |
| − | اما در دو شاخه از فرهنگ، نقدِ زبانمندیِ عقالنیت بالیده و رشد کرده است. یکی تفکر زیباییشناسانه، و دیگری
| |
| − | آنچه با نام هنرهای رزمی شهرت یافته و مجموعهای از تدابیر برای رویارویی با شرایط بحرانی است. در هنر و
| |
| − | زیباییشناسی، نقد عقالنیت پیشینهای دیرپا دارد. این امر تنها به حوزهی آفرینش هنری محدود نمیشود و تمام
| |
| − | رویکردهای زیباییشناسانه به اخالق و هستیشناسی و فلسفه هم پیرنگی از ستایش شهود را به همراه دارند.
| |
| − | شدیدترین شکل از شهودگراییِ اینچنینی، در نگرشهای عرفانی دیده میشود که به یک تعبیر، محصول زیباییشناسانه
| |
| − | شدن قلمروی هستیشناسی است. در نگرشهای عرفانی مفاهیم هستیشناسانه با باری هنرگرایانه و زیباییشناسانه
| |
| − | مورد بازبینی قرار میگیرند. برخی از عامترین ویژگیهای عرفان ـ مانند تمایل به کلگرایی، ابهام، وجد و شور، و
| |
| − | استفاده از موسیقی و هنرهای دیگر برای بیان مفاهیم ـ به خوبی با این نظریهی زیباییشناختی بودنِ آن سازگار است.
| |
| − | این امر، به ویژه در عرفان رایج در ادیان ابراهیمی به انسانواره شدنِ مرکز تقدس و تغزلی شدنِ ارتباط انسان با آن
| |
| − | منتهی شده است. تعابیر زیباییشناسانه در مورد خالق، و منسوب کردن صفت عشق به وی، یکی از برجستهترین
| |
| − | نمودهای این زیباییمداری درِ عرفان باختری است.
| |
| − | در عرفان خاوری که در ایران شرقی و تمدن هند و چین رواج داشته، بارِ دیگر همین تمایل به زیباییشناختی
| |
| − | کردنِ هستی دیده میشود. با این تفاوت که در اینجا دیگر با تجسمی انسانواره از هستی و خالق روبهرو نیستیم و به قول د. ت. سوزوکی
| |
| − | تغزلی و پر جنب و جوش عرفان باختری ناسازگار است.
| |
| − | اگر عرفان را حاصلِ زیباییشناسانه شدنِ خرد نظری دربارهی هستی بدانیم، هنرهای رزمی را باید نتیجهی
| |
| − | زیباییشناسانه شدنِ فهمِ عملی در این زمینه دانست. به همان ترتیبی که در عرفان هستی فراگیر و پهناور بیرونی به
| |
| − | موضوع شهود بدل میشود و ارتباط من و جهان با قالبی گاه عاشقانه صورتبندی میشود، در هنرهای رزمی هم
| |
| − | زیبایی شناسانه شدنِ خشونتآمیزترین سطح از ارتباط من و دیگری را داریم. در میدان جنگ، یعنی شرایطی که
| |
| − | دیگری به دشمن بدل شده و اعمال خشونت بر بدن او روا دانسته میشود، یعنی دقیقاً در همان جایی که دیگری باید
| |
| − | به جهان فرو کاسته شود، نگرشی را داریم که بر تداوم ارتباط من و دیگری و به رسمیت شمردن دیگری تأکید میکند،
| |
| − | بیآنکه ضرورت اعمال خشونت بر بدن وی را انکار نماید. به این ترتیب هنرهای رزمی از فنون رزمی و ورزیدگی
| |
| − | جنگاوران تمایز مییابد، و عناصر و محتواهای آن را در بر میگیرد و از آن فراتر میرود تا این همه را در زمینهای
| |
| − | زیباییشناسانه بازتعریف کند. از »هاگاکوره« گرفته تا »سمک عیار«، آیینهای پهلوانی و هنرِ جنگیدن، همواره، به زبانی
| |
| − | خاور دور 67 اخالقی و هنری بیان شده است که نمودهای این امر را میتوان در فرمها و کاتاهای هنرهای رزمیِ
| |
| − | بازیافت.
| |
| − | با وجود عیان بودنِ رگهی زیباییشناسانه در هنرهای رزمی، آنچه در آن بسیار اهمیت دارد تمرکز معناییِ مشخصی
| |
| − | است که بر شرایط بحرانی دیده میشود. در این شاخه از منشها تجربهی رویارویی با مرگ گرانیگاهِ آموزشِ و پرورشِ
| |
| − | شهود قرار میگیرد، و این موضوعی است که در بطن نگاه عارفانه نیز دیده میشود. شاید به این دلیل است که در طول تاریخ هنرمندان و عارفان و سالکانِ هنرهای رزمی، پیوندهای درونیِ نیرومندی با هم داشتهاند.
| |
| − | همهی ما، عقالنیتی گورزاد و پژمرده داریم، چرا که کلیت آن توسط الیهای نازک از ادراکِ زبانمند، سرکوب شده
| |
| − | است. عقالنیت ما و قانونمندیِ غنی و زایندهی حاکم بر افکارمان، به قواعد کنش متقابل و هنجارهای حاکم بر پذیرش
| |
| − | یا رد بیانهای زبانیِ افکارمان کاهش یافته است.
| |
| − | اندیشهی ما چروک خورده است تا در سطح آنچه بیانپذیر است و مورد پذیرش قرار میگیرد، بگنجد و ساخت
| |
| − | عقالنیت زبانمندمان در جریان سازشهایش برای چیرگی بر کل پهنهی اندیشه، در کنار زدن و تحریف کردنِ کلیدهایی
| |
| − | که میتواند شهودمان را برانگیزد، کامیاب شده است. از اینروست که از کودکی میآموزیم تا زیبایی طبیعت را در
| |
| − | چند کلمهی نارسا خالصه کنیم و در بزرگسالی آموزشمان میدهند تا آفرینشهای هنری را از مجرای منظومهای
| |
| − | پیچیده و تقریباً بیمعنا از واژگانِ خودساخته بفهمیم. از اینروست که ارتباط بیواسطه و سرزنده با زیبایی را چنین به
| |
| − | کندی تجربه میکنیم، و از همینروست که اعصاب حساس به زیباییمان چنین رخوتزده و منجمد است.
| |
| − | به این شکل، زبان با کشیدن حصاری در میان ما و امر زیبا حکومت خود بر کشور اندیشه را بسط میدهد و
| |
| − | دروازههای ورودِ شهود را بیش از پیش مُهر و موم میکند. در مورد مخاطره نیز همین قاعده برقرار است. ما از مجرای
| |
| − | زبان میآموزیم که افکار مربوط به مرگ و خطر، ناخوشایند و غیرمجاز و بیمارگونهاند. هزار و یک بهانهی نرمافزاری
| |
| − | در زبان ابداع شده است تا اندیشیدن در مورد شرایط خطرساز را محدود کند و توجیهی ـ عقالنی ـ برای تنها حقیقتِ
| |
| − | انکارناپذیرِ زندگی؛ یعنی مرگ را به دستمان دهد.
| |
| − | سخنگفتن و اندیشیدن در مورد خطر از مجرای ابداعهای زبانی ممنوع میشود و مفاهیمِ صورتبندیشده در
| |
| − | قالب زبان همچون پردهای در میان ما و مرگ آویخته میشود تا مبادا لمسکردنِ این خطر همیشگی، غلبهی شهود بر
| |
| − | زبان را ایجاب کند. چرا که شاید از این شهود، افکاری متفاوت با هنجارهای مجاز زاده شود و شاید رفتارهایی از این
| |
| − | سرچشمه جریان یابد که پایداری جامعه، یا بقای اندرکنش با دیگری را به مخاطره اندازد بقای ارتباط من با دیگری، و پایداری جامعه، در گروی تعادلی ظریف است که عقالنیتِ شهودی و عقالنیتِ
| |
| − | زبانمند را همچون یین و یانگ با هم ترکیب کند و از این اکسیر، تعادل بین من و دیگری را بارِ دیگر برقرار کند.
| |
| − | منای که از یک سوی بام عقالنیت بیفتد، ارتباط با دیگری را از دست میدهد و به شهودگراییِ کندهشده از محیط
| |
| − | تبدیل میشود. چنین منای، عالوه بر ناسازگاری با محیطِ اجتماعیاش، دیر یا زود بهای رها کردنِ سالحی کارآمد
| |
| − | همچون زبان را با حذف شدن از محیط، پرداخت خواهد کرد. سوی دیگر پشتبام، مخصوص مردمان عادی و هنجار
| |
| − | است. آنانکه برای سرکوبِ شهود آموزش دیدهاند و شمشیر زبان را چنان کارآمد یافتهاند که میخواهند در تمام کارها
| |
| − | ـ از جمله خارانیدنِ خویش! ـ از آن استفاده کنند.
| |
| − | در یک سو، کسانی را داریم که با نفی مفهوم غذا از گرسنگی میمیرند و در آنسو، دیگرانی که با بسنده کردنِ
| |
| − | همیشگی به تفکرِ زبانمند، کتاب آشپزی را به جای غذا میخورند. هر پشتبامی دو طرف دارد و دو سوی
| |
| − | آسمانخراشِ عقالنیت، افراط در شهودگرایی و تفریط در زبانمداری است. سرکوب زبان به دست شهود، یا شهود به
| |
| − | دست زبان، هر دو تلههای اصلی این بامِ کهنسالاند و اگر کمی دقت کنیم، میبینیم که هر دو جوهرهای یکسان
| |
| − | دارند؛ چرا که »از مثبت آگاه بودن، اما در منفی ماندن، مغاک دانشمند بودن است.«
| |
| − | ***
| |
| − | اینک، ذهن ماست و زبانمان و عقالنیتی از خودبیگانه و ابتر. منای که بر تصویرش در مردمک دیگری ـ یا نفی
| |
| − | این تصویر ـ خالصه شده است؛ منای که در تصویری از جهان که در لفافهی نرم و کدر زبان ـ یا مخالفت با زبان ـ
| |
| − | پیچیده شده است؛ منای که از زیبایی و خطر، فرسنگها فاصله دارد.
| |
| − | اینک، افکار ماست و خالقیتمان و دامنهی پهناور امکاناتمان برای انتخاب شکل هستیمان و جسارتمان برای
| |
| − | جورِ دیگر دیدن و اندیشیدن و درآمیختن با زیبایی و مرگ، و مانند همیشه، انتخاب با ماست
| |