عقلانیت چگونه شکل میگیرد؟

از ویکی زروان
پرش به: ناوبری، جستجو

عقلانیت ؛ رمز بقای گونه بشر

عقلانیت و حل معمای جبر انتخاب


پرسش از دلیل انتخاب؛ سرچشمه عقلانیت

آدمی موجودی چنان پیچیده است که بر وجودِ خود آگاه است. آدمی نه تنها جهان خارج را بر دستگاه شناختی خود بازنمایی می کند، که خود این بازنمایی را هم بارِ دیگر در همان نظام، بازمی نمایاند. به این ترتیب، انسانِ عاقل،علاوه بر شناسایی محتمل ترین پیشآمدِ آینده و انتخاب بهترین گزینه در قبال آن، خود نیز در می یابد که این گزینه را انتخاب کرده است. خودآگاهیِ انسان باعث میشود که افزون بر حدس آینده ی جهان، چگونگی این حدس را هم بفهمد. به این ترتیب، همانگونه که آینده ی گیتی به سوژه ی شناخت و موضوع مسأله برانگیز تبدیل شد، خودِ فرآیند پاسخگویی به این مسأله هم به همین سرنوشت دچار میشود و این پرسش پیش می آید که دلیل من برای انتخاب این حدسِ خاص در مورد آینده ی دنیا، و برگزیدن این گزینه ی خاص رفتاری چیست؟ پرسش از دلیل انتخاب، سرچشمه ی عقلانیت است. از رهگذر عقلانیت، فرد می آموزد تا بر رفتار خود نظارت کند و شیوه ی حدس زدنِ آینده ی جهان را مورد بازبینی قرار دهد و آن را بهینه سازد. عقلانیت، الگویی از قواعد را به شکست های تقارن در سطح رفتاری و شناختی تحمیل میکند و به این ترتیب، سامانه ی رفتاریِ فرد را به چیزی قانونمند و قابل پیشبینی تبدیل می نماید. موفقیت این الگوی خاص از تکاملِ رفتار، میتواند در سطحی هستی شناختی همچون دلیلی برای قانونمند بودنِ جهان اقامه شود. گونه ی ما، با توهم قانونمند بودنِ گیتی، توانسته است از عهده ی مدیریت آینده برآید و تا به امروز زنده بماند. پس شاید در این سازش پذیریِ رفتارِ موجودِ عاقل و جهان غیر قابل پیشبینی، نشانه ای باشد مبنی بر قاعده مند بودنِ کل گیتی. هر چند از این حرفها به هیچ عنوان شناختنی بودنِ این قاعده ی جهانی و درک پذیر بودن اش برای ما، نتیجه نمیشود.

عقلانیت به مثابه شالوده تفکر

عقلانیت در سطحی شناخت شناسانه، شالوده ی تفکر است. ساختاریافتگیِ حدس های ما در مورد آینده ی جهان و قانونمندی گزینش های رفتاری مان، زمینه ساز چیزی است که تفکر خوانده میشود.

تفکر، روند خودآگاهِ رسیدگی و مدیریت این قانونمندیِ دوگانه ی حدسها و رفتارهاست.


آدمی موجودی آنچنان پیچیده است که میتواند در حدسها و انتخاب هایش به پیروزی هایی عظیم دست یابد. پیروزی هایی چنان بزرگ، که او را بر طبیعت چیره گردانَد و ضرورت خیره شدن به انتخابها در هر لحظه را از بین ببرد. از این هنگام است که تفکرِی مستقل از الزامات محیط ممکن میشود و این مجال برای صورتبندی چیزهایی متفاوت با آنچه در جهان خارج رخ میدهد، به کار می افتد. از همین لحظه، خلاقیت و اندیشیدن به سایر اشکالِ قابلِ تصور برای دنیا زاده می شود و روند مداوم و ناگسستنیِ تفکرِ خودآگاهِ ما در مورد جهانِ خارج، جریان حلقوی و پایان ناپذیرش را آغاز می کند و از همین هنگام است که ماعاقلانه میاندیشیم.

در ارتباط با زبان و عقل، آنچه در ابتدای کار باید روشن شود، قانونمندیِ این دو ساز و کار پردازشی است. آنان که قانونمندی یکی از این دو را نفی کنند، میتوانند بر استقاللشان باور داشته باشند؛ چرا که تأییدِ همخوانیِ این دو، تنها بر مبنای فرضِ وجودِ قانونمندی مشترکی در هر دو قلمرو، ممکن میشود. بسیاری از نویسندگانِ پسامدرن، قانونمندبودنِ عقالنیت را نقد کردهاند و به وجود قواعدی عام و فراگیر برای 64 عقالنیت شک بردهاند. شواهدی روانشناسانه در دست است که نقضِ منظم و مداومِ اصول منطق بیزیَن ـ شالودهی احتماالت و منطق کالسیک ـ را نشان میدهد و مستنداتی مردمشناختی وجود دارد که بر تفاوت الگوی استدالل و استنتاجِ اقوام گوناگون داللت دارد. با این دادههاست که نظریهی غیرمنطقی بودنِ رفتارهای آدمیان پشتیبانی میشود. یعنی چنین مینماید که منطق بیزیَن و حساب احتماالت کالسیک، تعیینکنندهی الگوی شکست تقارن و انتخاب کردن میان آدمیان نیست، و تنها الگویی خاص و صورتبندیای ویژه از آن را به دست میدهد.. از سوی دیگر، این نکته نیز از شواهد بر میآید که الگوهای استنتاج و استدالل و به ویژه معیارهای صحت و سود و زیان، در سطحی چشمگیر، توسط فرهنگِ خاصِ هر جامعه تعیین میشود و خصلتی نسبی دارد. با وجود این، الگوی شکست تقارن، یعنی حدس وضعیت آیندهی جهان و انتخاب رفتار بر مبنای آن، خصلتی کاتورهای و بیقانون ندارد. برعکس، عقالنیت آشکارا نظامی سازمانیافته از پردازش اطالعات است که بنا بر سازمانیافتگیِ خیرهکنندهی سختافزار پشتیبان خود )مغز(، باید بر مبنای قواعدی فراگیر در گونهی ما عمل کند. به تعبیر دیگر، شباهت ساختار زیستشناختی و عصبشناسی آدمیان، نشان میدهد که نیازهای پایه و فشارهای تکاملیِ واردآمده بر ایشان کمابیش همسان بوده است. از اینجا چنین نتیجه میشود که سازوکارهایی مشترک و عام بر روند شکست تقارن همگان حاکم است. قاعدهای مثل اصل اینهمانی که مرتباً در سطوح مختلف شناختی ـ از اصل تعمیم حسی تا اصل صفرم ترمودینامیک ـ تکرار میشود، قاعدهای بنیادین است. همچنین اصلی مانند تفکیک نقیضین ـ و نه طرد نقیضین ـ نیز فراگیر مینماید. این دومی به معنای زیربنایی بودنِ تشخیص تفاوت در میان رخدادهای قابل تمیز است و تمایل برای صورتبندیِ زیر عنوان منطق دوسویه بیاناش 65 این تفاوتها در قالب دوقطبیهای مقابلِ هم، و این همان است که لوی استروس میکند و در تمام جوامع انسانی - از یین و یانگ تا اهورا و اهریمن ـ مثالهایی در خور دارد. پس تا بدینجا چنین نتیجه شد که قوانین طبیعیای برای عقالنیت وجود دارد که دارای دو ویژگی اصلی است: نخست اینکه به دلیل برخورداری از تبار تکاملی مشترک، و به دلیل شباهت مغزها و کارکردهای عصب ـ روانشناختیشان، در تمام آدمیان مشترک است و در طول تاریخ، به دلیل ثبات تقریبی ساخت مغزها، کمابیش ثابت مانده است. دوم اینکه این قانونِ طبیعیِ عقالنیت، زیربنای منطق و فلسفهی ما را میسازد، اما لزوماً با صورتبندیهای آن یکسان نیست. صورتبندیهای ما در منطق و فلسفه، بیانی زبانشناسانه از قواعد حاکم بر پویایی عصبیمان است و طبیعی است که این دو با هم تفاوت داشته باشد. آنچه ناقدان عقالنیت کالسیک، نسبی میدانند، تا جایی پذیرفتنی است که به »صورتبندی« عقالنیتِ طبیعی در جوامع گوناگون اشاره کند، و نه بافتِ زیستشناختی و ژنتیکیِ این عقالنیت. در سطح پردازش اطالعات، هیچ دلیلی برای متفاوتپنداشتنِ روندهای شکست تقارن وجود ندارد و دالیل معکوس برای مشترک دانستنِ کلیت این روندها فراوان است. آنچه معموالً زیر عنوان عقالنیت ردهبندی میشود، بازنمایی عقالنیتِ طبیعیِ در سطح زبانی است. ناگفته پیداست که، بنا بر تصویری که از عقالنیت و زبان ترسیم شد، این دو پدیدارهایی کامالً متمایز قلمداد میشوند. عقالنیت نظامی درونبین و خودجوش است که برای مدیریت فرد در جهانی پیشبینیناپذیر تخصص یافته است. پس کارکرد اصلی آن، نظارت بر من و وارسیِ رفتارهای من است و سازگار کردنشان با تغییرات جهان. مجرای تولید معنا در آن، شکست تقارنِ مبتنی بر حدس و رفتار است که میتواند مستقل از همتای خویش، به عقالنی رفتار کردنِ سیستم فرد بینجامد. زبان، در مقابل، چیزی اجتماعی است. شالودهی اولیهی تکامل آن بر ذهنی پیچیده و عاقل مبتنی است، اما میتواند پس از شکلگرفتن از آن جدا شود و چنانکه در زبانهای رایانهای میبینیم، برای اندرکنش نظامهای غیرعاقلِ پردازندهی اطالعات نیز به کار گرفته شود. زبان، برخالف تفکر، پدیداری معطوف به بیرون و بیناسیستمی و برونگراست. زبان، در ذات خود، رخدادی دوسویه است. بر خالف عقالنیت، از اندرکنش من و من پدید نمیآید و معطوف به درون نیست. پیدایش آن در انسان، مدیون اندرکنش با سیستم عاقل دیگری است که از قواعدِ عقالنیتِ طبیعیِ مشابهی پیروی کند. در برخورد من با دیگری است که زبان تولید میشود و برای تنظیم رفتار من و دیگری است که اینچنین میبالد و رشد میکند. من برای حدس زدنِ رفتار جهان، میتواند به عقالنیتِ طبیعیِ بسنده کند؛ چراکه جهان در برابر رفتارِ من، چشمداشت خاصی را تولید نمیکند و تفسیر عاقالنهی خاص خود را دستمایهی واکنش به من قرار نمیدهد. عقالنیتِ من در برخورد با جهان، با کلیتی خنثا و بیطرف روبهروست. کلیتی که محور رفتار درونی خودآگاهانهای ندارد و مانند دیگری رفتار خویش را بر مبنای حدسهای خود از آیندهی جهان تنظیم نمیکند. ارتباط با دیگری اما، داستان دیگری دارد. دیگری یک نمونهی بیرونی از من است؛ همچون من خودآگاه و عاقل است و بر مبنای حدسها و انتخابهای خاص خودش تقارن را میشکند. من نه تنها در زیستجهان خویش در مقام من بازنمایی میشود، که در زیستجهان دیگری نیز به مثابه دیگری ظهور مییابد. از تداخل این دو نظام انتخابگرِ عاقل است که صفتهای پایهی مشترک میان من و دیگری نمودار میشود و استقرار مییابد. من برای کنارآمدن با دیگری است که زبان را درونی میکند، تا نیاز به تنظیم حدسهای دوجانبهی من و دیگری در مورد همدیگر را بر آورده سازد. من باید در مورد رفتار آیندهی خود دیگری را مطمئن کند و از سوی دیگر از واکنشهای دیگری نیز خاطرجمع گردد. پس زبانی پیچیده برای انتقال اندیشهها و تثبیت تفسیرها و توجیهها دربارهی کردارها میان من و دیگری رد و بدل میشود. به این ترتیب، عقالنیتِ طبیعی در قالب معیارها و قواعدی در داخل زبان صورتبندی میشود و میتواند با دیگری در میان گذاشته شود. به این شکل است که من و دیگری در مورد عقالنیت نمادینشده و نشانهگذاریشده و ابتری که در داخل زبان برای خود ساختهاند، اسیر میشوند و در مقابل از عاقل بودنِ یکدیگر و بنابراین قابل پیشبینی بودنِ رفتار طرف مقابل، اطمینان مییابند. بهبیان دیگر، مسخشدنِ عقالنیت، بهایی است که ما برای خرید اعتماد میپردازیم. زبان به این شکل، خود را بر ساختِ عقالنیت ما و شیوهی اندیشیدنمان تحمیل میکند. کودکی میآموزند تا برای صورتبندی کردنِ اندیشههایشان و منتشر کردنِاش در محیط، از زبان بهره جویند. به تدریج این ابزار شگفتانگیز چندان چارهساز و گرهگشا میشود که انحصارِ شیوهی اندیشیدن را به دست میگیرد. از آن پس، کودک تنها به کمک زبان و در حصار زبان است که میاندیشد. این زبانمدار شدنِ اندیشه، کم کم چنان فراگیر میشود که من برای اندیشیدن با خود نیز، شکلی از دیگریِ تعمیمیافته را درونی میکند و با او وارد گفتوگو میشود. اندرکنش این من دوپارهشده با خود، به معنای واقعیِ کلمه، زبانی نیست؛ چرا که از سویهی دیگرِ ماجرا، یعنی دیگریِ نامطمئن و تشنهی اطالعات، خبری نیست. در اینجا بیگانهای وجود ندارد که بتواند با شنیدنِ افکارِ من، رفتار خود را دگرگون کند و راستیِ آن را به چالش طلبد. مخاطب گفتوگوی درونی جزئی درونیشده و مصنوعی از من است که با زیورهای خاصِ دیگری آراسته شده است و در مقام شنوندهای مطیع، با رفتاری قابل پیشبینی، اندیشههای