عقلانیت چگونه شکل میگیرد؟

از ویکی زروان
پرش به: ناوبری، جستجو

عقلانیت ؛ رمز بقای گونه بشر

عقلانیت و حل معمای جبر انتخاب

پرسش از دلیل انتخاب؛ سرچشمه عقلانیت

عقلانیت به مثابه شالوده تفکر

استقلال عقل از زبان

آیا رفتار آدمیان منطقی است؟

تفکیک قوانین طبیعی از منطق زبانی


تمایز زبان از عقل

ناگفته پیداست که، بنا بر تصویری که از عقلانیت و زبان ترسیم شد، این دو پدیدارهایی کاملا متمایز قلمداد می شوند. الف)‌ عقلانیت نظامی درون بین و خودجوش است که برای مدیریت فرد در جهانی پیش بینی ناپذیر تخصص یافته است. پس کارکرد اصلی آن، نظارت بر من و وارسیِ رفتارهای من است و سازگار کردن شان با تغییرات جهان. مجرای تولید معنا در آن، شکست تقارنِ مبتنی بر حدس و رفتار است که می تواند مستقل از همتای خویش، به عقلانی رفتارکردنِ سیستم فرد بینجامد.

ب) زبان، در مقابل، چیزی اجتماعی است. شالوده ی اولیه ی تکامل آن بر ذهنی پیچیده و عاقل مبتنی است، اما می تواند پس از شکل گرفتن از آن جدا شود و چنانکه در زبان های رایانه ای می بینیم، برای اندرکنش نظام های غیرعاقلِ پردازنده ی اطلاعات نیز به کار گرفته شود. زبان، برخلاف تفکر، پدیداری معطوف به بیرون و بیناسیستمی و برونگراست.


زبان، در ذات خود، رخدادی دوسویه است. بر خلاف عقلانیت، از اندرکنش من و من پدید نمی آید و معطوف به درون نیست. پیدایش آن در انسان، مدیون اندرکنش با سیستم عاقل دیگری است که از قواعدِ عقلانیتِ طبیعیِ مشابهی پیروی کند. در برخورد من با دیگری است که زبان تولید می شود و برای تنظیم رفتار من و دیگری است که این چنین می بالد و رشد می کند.

من برای حدس زدنِ رفتار جهان، می تواند به عقلانیتِ طبیعیِ بسنده کند؛ چراکه جهان در برابر رفتارِ من، چشمداشت خاصی را تولید نمی کند و تفسیر عاقلانه ی خاص خود را دستمایه ی واکنش به من قرار نمی دهد. عقلانیتِ من در برخورد با جهان، با کلیتی خنثا و بیطرف روبه روست. کلیتی که محور رفتار درونی خودآگاهانه ای ندارد و مانند دیگری رفتار خویش را بر مبنای حدس های خود از آینده ی جهان تنظیم نمی کند.

ارتباط با دیگری اما، داستان دیگری دارد. دیگری یک نمونه ی بیرونی از من است؛ همچون من خودآگاه و عاقل است و بر مبنای حدسها و انتخاب های خاص خودش تقارن را می شکند. من نه تنها در زیستجهان خویش در مقام من بازنمایی میشود، که در زیستجهان دیگری نیز به مثابه دیگری ظهور می یابد. از تداخل این دو نظام انتخابگرِ عاقل است که صفت های پایه ی مشترک میان من و دیگری نمودار میشود و استقرار می یابد. من برای کنارآمدن با دیگری است که زبان را درونی می کند، تا نیاز به تنظیم حدس های دوجانبه ی من و دیگری در مورد همدیگر را بر آورده سازد. من باید در مورد رفتار آینده ی خود دیگری را مطمئن کند و از سوی دیگر از واکنش های دیگری نیز خاطرجمع گردد. پس زبانی پیچیده برای انتقال اندیشه ها و تثبیت تفسیرها و توجیه ها درباره ی کردارها میان من و دیگری رد و بدل می شود.

مسخ عقلانیت، بهای خرید اعتماد به این ترتیب، عقلانیتِ طبیعی در قالب معیارها و قواعدی در داخل زبان صورتبندی میشود و می تواند با دیگری در میان گذاشته شود. به این شکل است که من و دیگری در مورد عقلانیت نمادین شده و نشانه گذاری شده و ابتری که در داخل زبان برای خود ساخته اند، اسیر می شوند و در مقابل از عاقل بودنِ یکدیگر و بنابراین قابل پیشبینی بودنِ رفتار طرف مقابل، اطمینان می یابند. به بیان دیگر، مسخ شدنِ عقلانیت، بهایی است که ما برای خرید اعتماد می پردازیم.

زبان به این شکل، خود را بر ساختِ عقانیت ما و شیوه ی اندیشیدن مان تحمیل میکند. کودکی می آموزند تا برای صورتبندی کردنِ اندیشه هایشان و منتشر کردنِاش در محیط، از زبان بهره جویند. به تدریج این ابزار شگفت انگیز چندان چاره ساز و گره گشا میشود که انحصارِ شیوه ی اندیشیدن را به دست می گیرد. از آن پس، کودک تنها به کمک زبان و در حصار زبان است که می اندیشد. این زبانمدار شدنِ اندیشه، کم کم چنان فراگیر میشود که من برای اندیشیدن با خود نیز، شکلی از دیگریِ تعمیم یافته را درونی میکند و با او وارد گفتوگو می شود. اندرکنش این من دوپارهشده با خود، به معنای واقعیِ کلمه، زبانی نیست؛ چرا که از سویه ی دیگرِ ماجرا، یعنی دیگریِ نامطمئن و تشنه ی اطلاعات، خبری نیست. در اینجا بیگانه ای وجود ندارد که بتواند با شنیدنِ افکارِ من، رفتار خود را دگرگون کند و راستیِ آن را به چالش طلبد. مخاطب گفتوگوی درونی جزئی درونی شده و مصنوعی از من است که با زیورهای خاصِ دیگری آراسته شده است و در مقام شنونده ای مطیع، با رفتاری قابل پیشبینی، اندیشه های زبانی شدهی من را میشنود و به این ترتیب فهمیده شدنِ افکارِ من توسطِ من را ممکن میسازد.

حذف تدریجی اندیشیدن بدون زبان پس از کمی تمرین که در سالهای نخست کودکی تکمیل میشود، الگوهای اندیشیدنِ بدونِ زبان از یاد میرود و زبان انحصارِ تولید و مدیریتِ اندیشه را بر عهده میگیرد. این امر، به تحویل شدنِ عقلانیتِ طبیعی به عقلانیت زبانی شده منتهی میشود و بنابراین کل زندگی فکریِ ما را به فضای محدودی منحصر میکند که تنها از نظر کنش ارتباطی اهمیت دارد و در اصل برای اندرکنش با دیگری طراحی شده بود.

اینچنین است که تابوها و مهارهایی که در جریان اندرکنش با دیگران ابداع کرده بودیم و در متن زبان متبلورش نموده بودیم، تا بنیادهای اندیشه مان نفوذ میکند. اینگونه است که برخی از افکار و اندیشه ها را به دلیل غیرمجاز، ناشایست، احمقانه، یا بی ادبانه بودن، غیرقابل تصور می یابیم و بایدها و نبایدهای قراردادشده در جریان ارتباط با دیگری را درونی میسازیم.

با این شیوه است که نظامِ اجتماعیِ حاکم بر ارتباط من و دیگری، در بنیادی ترین سطوح زایش معنا نفوذ می کند و دامنه ی شکوفایی اندیشه و انتخاب های شخصی مان را تا سطح آنچه برای ارتباط با دیگری بی خطر است، کاهش می دهد.

از خودبیگانگیِ اندیشه تا خودبیگانگیِ من این مسخ شدگیِ اندیشه تا بدانجا ادامه می یابد که افکار خود را در شرایطی که زبانی نشده باشند، نمی فهمیم و تنها از مجرای ارتباط با دیگریِ خودساخته مان، بر عقاید خویش آگاه میشویم. این از خودبیگانگیِ اندیشه، به سادگی در از خودبیگانگیِ من نمود مییابد. من نه تنها اندیشیدن برای خود را از یاد می برد و عادت میکند تا برای دیگران بیندیشد؛ که بودن برای خویشتن را نیز از یاد میبرد و خویشتن را طوری بازنمایی می کند و می شناسد، که گویی انگاره ای از یک دیگریِ بیرونی است. من برای توصیف خویش از همان برچسب های زبانشناختی و صفاتی که برای توصیف دیگری ـ و دیگری برای توصیفِ من ـ ابداع کرده، بهره می برد و در آیینه ی برداشت دیگری از من، خود را تفسیر میکند. به این شکل قالبی زبانی و دستورمند که در اصل برای ارتباط با دیگری تکامل یافته بود، بر همهی سطوح