تله ی ضحاک
اين در شرايطی رخ میدهد كه شناسنده نقش خويش در شكست تقارن رفتاري را از ياد ببرد و اين ترجيح را به مراجعی بيرونی نسبت دهد. در اساطير ايرانی، ضدقهرمان مهمی به نام ضحاک يا آژيدهاک وجود دارد كه به خاطر غصب كردن جايگاه جم و نابود كردن او شهرت دارد. جالبتر از همه آن كه ضحاک با اره كردنِ بدنِ جم به دو نيمه، و به تعبيري از هم جدا كردنِ دو نيمه ي جم او را كشت. گمان نمیكنم در اساطير هيچ تمدنی داستانی وجود داشته باشد كه ارتباط ميان عناصر درونی جمها و تله هاي شان را با اين دقت صورتبندي كند. ضحاک را میتوان به عنوان نمودي از ناديده انگاشتنِ قواعد حاكم بر دومين گامِ شكست تقارنِ جمها در نظر گرفت. همانطور كه خطا و ناديده انگاشتن گام نخست - يعنی شكست تقارن شناختی و ادراکِ چيزها - به تله ي افلاطون منتهی میشد، غفلت از گام دوم و توجه نكردن به نقش خويش در شكست تقارن رفتاري نيز به تله ی ضحاك منجر میشود. تلهي ضحاک آن است كه «من» نقش خويش در ترجيح يكی از دو سر جم بر ديگري را انكار كند و آن را با ارجاع به ذات يا ماهيتی بيرونی و پيشداده برتر و مهمتر فرض كند. به اين ترتيب، شناسنده با برتر پنداشتن يكی از دو جم بر ديگري، ارتباطِ ميان آن را از هم می گسلد و پيوستار بودنشان را ناديده میگيرد، و اين همان روشی است كه ضحاک براي كشتن جم از آن بهره برد، يعنی دو نيمه كردنِ آن.