عقلانیت چگونه شکل میگیرد؟

از ویکی زروان
پرش به: ناوبری، جستجو

عقلانیت ؛ رمز بقای گونه بشر

عقلانیت و حل معمای جبر انتخاب

پرسش از دلیل انتخاب؛ سرچشمه عقلانیت

عقلانیت به مثابه شالوده تفکر

استقلال عقل از زبان

آیا رفتار آدمیان منطقی است؟

تفکیک عقلانیت از منطق زبانی

تفکیک قوانین طبیعی از منطق زبانی

تمایز زبان از عقل

مسخ عقلانیت، بهای خرید اعتماد

حذف تدریجی اندیشیدن بدون زبان

از خودبیگانگیِ اندیشه تا خودبیگانگیِ من

اما مگر راهی برای گریز از این سرنوشت وجود دارد؟

چنین می اندیشم که چنین راهی هست:

طغیان بر ضد عقلانیت ابزاری شده

ماهیت شهود معمولا شهود را نقطه ی مقابل عقل می دانند و آن را شکلی دیگر از کنشِ ذهنی تلقی می کنند؛ شکلی معمولااستعلایی و همواره ستوده شده که از پایه با عقل تفاوت دارد و از اصول خاص خود پیروی میکند. اما شهود، به گمان من، شکلی از فعالیت ذهنی است که همانندِ عقلانیتِ زبانی شده، ریشه در پویایی پردازش اطلاعات در سیستم عصبی انسان دارد. شهود همچون عقلانیت زبانی شده، از قواعد و معیارهای پویاییِ پیچیدگی در سخت افزار پشتیباناش (مغز) پیروی می کند. شهود شکلی از اندیشیدن است که به دلیل زبانی نشدن، همچون تفکرِ خودآگاهِ معمول، به شکلی عریان و ملموس در برابر چشمان ذهنمان جلوه نمی کند.

در مورد شهود تصوراتی رواج دارد که ظاهراً از نادیده گرفتنِ این خصوصیات ناشی شده است. عقلانیت زبانی شده ی خودکامه چنین می اندیشد که شهود، چیزی از پایه متفاوت است که جوهری دیگرگونه دارد و از مرجعی جز حساب و کتاب های مرسوم عاقلانه صادر می شود. اما شهود ماهیتی مشترک با عقل دارد و اصوالا بخشی از عقلِ طبیعی است؛ چرا که بنا بر تعریفی که در ابتدا از عقلانیتِ طبیعی ارائه شد، هر پویاییِ عصبی معناداری که در دامنه ی قواعد استنتاجیِ یک مغز سالم بگنجد، به این گستره تعلق دارد.

عقلانیت؛ محصول اجباری مغز سالم

اصولا مغز، چیزی جز اندیشه ی عاقلانه را تولید نمی کند؛ یعنی هر آنچه از خود تراوش کند، در چارچوب قانونمندی های پردازشِ عصبیِ اطلاعات تعریف میشود و از هدفِ فراگیرِ حدس زدن آینده و مدیریت رفتار خویشتن پیروی میکند. آنچه به واقع غیرعقلانی است از مغزهای غیرسالم بیرون می آید و اینها مغزهایی هستند که به دلیلی آسیب شناختی، از مدیریت خویش ناتواناند و نمی توانند قواعدِ پردازشِ درونیِ خویش را تنظیم کنند. چنین مغزهایی اندیشه هایی از هم گسیخته و نامنسجم تولید می کنند و در آزمون اصلی عقلانیت، یعنی کنار آمدن و سازگاری با دنیای خارج، مردود می شوند. چنین مغزهایی همواره ایراد سخت افزاری و کالبدشناختی دارند و به مسیرهایی از پردازش اطلاعات دامن می زنند که به رفتارهایی ناهمخوان و ناسازگار با شرایط محیطی می انجامد.

گاه ممکن است این محصولات غیرعقلانی به شکلی جسته وگریخته در قالب زبان هم متجلی شود، اما این اَشکال استثنایی همواره از برقراری ارتباط با دیگری باز می مانند و این همان است که هذیان خوانده میشود. مغزهایی که تا این پایه بیمار باشند، در مدیریت کنشهای پایه ی زیستیِ فرد درمی مانند و به سادگی، به دلیل شکست خوردنشان در مسابقه ی بقا، قابل تشخیص اند.

به گمان من، گذشته از این مغزهای استثنایی، تمام اندیشه های تولیدشده توسط یک مغز سالم و عادی، عقلانی است، چراکه از قواعد حاکم بر پویاییِ عصبیِ طبیعی پیروی می کند. تنها بخش کوچکی از این اندیشه های عاقلانه، در قالب زبان سازمان می یابد و تنها بخشی هنجارشده از اینهاست که در فرهنگِ عوام با القاب معقول و منطقی و مستدل آراسته میشوند. به این ترتیب، بخش بزرگی از افکار جنون آمیز، شوریده، احمقانه، دیوانه وار و نادرست با این تعبیر کاملا عاقلانه هستند. تنها تمایز آنها با مضامین عقلانیِ رسمی، قدرت کمتری است که تولید می کنند و نیز تفاوت صورتبندی شان، که با هنجارهای زبانیِ حاکم بر جامعه تفاوت می کند.

افسانه ی تفاوت جوهری شهود و عقل با این تعریف، پهنه ی بزرگی از عقلانیتِ طبیعی از دایره ی زبانی شدن خارج می ماند. پس بخش مهمی از افکار تولیدشده در ذهنِ یک آدم عادی و سالم، غیرزبانی هستند و این همان است که من شهود مینامم. شهود در حالت ادی، توسط ساختهای زبانی سرکوب میشود و همچون شکلی حاشیه ای از اندیشه، نادیده انگاشته میشود. با وجود این، گهگاه برخی از نتایج و پیامدهای مهم اش برجسته می شود و برای فهمیده شدن در خودآگاه های معتاد به زبان، در چارچوب زبانی صورتبندی میشود. به این ترتیب، تفاوت جوهری شهود و عقل افسانه است و آنچه عقلانیت میخوانند، تنها، شکلی خاص و زبانمند از پهنه ی گسترده ترِ عقلانیتِ طبیعی است که شهود را هم در بر میگیرد.

اسطوره خطاناپذیری شهود دومین اسطورهای که در مورد شهود وجود دارد، خطاناپذیریِ آن است. برخی از اندیشمندان که به سرکوب منظم نیمه ی غیرزبانیِ عقلانیتِ طبیعی به دست بخش زبانمندِ آن پی برده اند، بر ضد این نظم زورمدار برآشوبیده اند و شهود را بر عقلانیتِ زبانمند ترجیح داده اند. از نگاه ایشان، شهود تجلیگاه همه ی چیزهای خوب است. بر این اساس باید شهود را چیزی خطاناپذیر و همواره بر حق و بسیار عمیق تر از عقلانیتِ زبانمند دانست. این نگرش طغیانگر، تمایل به استعلایی کردنِ مفهوم شهود هم دارد و این همان است که، در نهایت، سازوکاری غیرمستند و جوهرهای نامفهوم و متفاوت با عقلانیتِ طبیعی را به شهود نسبت می دهد.

اما با وارسی مبانی عصبشناختیِ پشتیبان شهود، روشن میشود که این ساز و کار هم مانند تمام اشکالِ دیگرِ عقلانیتِ طبیعی، مرتب دچار خطا میشود. شهود همچون تفکرِ زبانمند به دلیل بافت عقلانی اش، مرتب در کار تصحیح خطاهای خود است اما این کار را، همچون بخش زبانمند، به شکلی عریان و قابل ردگیری انجام نمی دهد.

محرومیت شهود از سازو کار تصحیحی زبان تفکر در آن هنگام که در قالبهای زبانی صورتبندی شود، می تواند توسط همین ساخت های زبانی و قواعد منطقی و عقلانیِ بیان شده در آنها، مورد بازبینی قرار گیرد و تصحیح شود. عقلانیتِ غیرزبانی به خاطر ناتوانی در به اشتراک گذشتنِ مسیرهای اندیشه با دیگری، از این دستگاه تصحیح برخوردار نیست. به همین دلیل امکان بروز خطا در فکری که از شهود برخاسته، بیشتر است. در عین حال دامنه ی خلاقیت و آفرینش نیز در این پهنه گسترده تر است و تنوع بالاتری از افکار را - فارغ از درجه ی درستی شان - تولید می کند. به همین دلیل شهود با رسوب بزرگتری از نتایج نادرست روبه روست و زیر فشار این بار، در مسیر تاریخ قدرت کمتری را تولید کرده و توسط عقلانیتِ زبانمند مغلوب شده است. پس درست بودنِ همیشگی شهود اسطوره است و شهود نیز، مانند تمام اشکال دیگرِ تفکر، آغشته به خطاست؛ با این تفاوت که از سازوکار تصحیحی که در سطح زبانی ملموس باشد، محروم است.

شهود، یعنی تفکر غیرزبانی، با تمام مزایای تفکر و تمام ویژگی های غیرزبانی بودن. ِتفکرِ شهودی نیز پا به پای زبان، در ذهن همه ی ما در جریان است. زبان می تواند سطحی از تفکر را مسخ کند و آن را در مقام تنها شکل رسمی، مجاز، مشروع و درست اندیشیدن برکشد، اما هرگز نمیتواند این پیروزی را جز در سطوحی محدود از خودآگاهی تحقق بخشد.

زبان، در ظهور مادیاش، چند ده گرم عضلهی نیرومند و پر سروصداست که در زیر پروبال یکونیم کیلو عصبِ خاموش و آرام قرار گرفته است. شاید قیلوقال این فرزند جسور، آن پشتیبان بزرگ را آزرده کند و شاید چنین نموده شود که اصل زبان است و فرع مغز. اما به هر صورت چیزی بزرگتر از زبان و آنچه ادعا میکند، در این میانه وجود دارد. تجربهی شهود، به طور منظم توسط همهی ما درک میشود. در حالت معمول، شهود به صورت تفکراتی غیرزبانی و حاشیهای و عجیبوغریب جلوه میکند که در فهمیدن خودآگاهانهاش دچار اشکال میشویم، اما این اشکال از اعتیاد خودآگاهمان به زبان برمیخیزد و نه از ناتوانی شهود در تولید اندیشه. شهود، معموالً ، در آن هنگام که به درک و پردازشِ دادههایی متفاوت با زندگیِ روزانهمان مشغولیم جلوه میکند و برای لحظاتی چند، بر خودکامگیِ زبان چیره میشود. در آن هنگام که با محرکهایی پیچیده و بغرنج، همچون پدیدارهای زیباییشناسانه، روبهرو میشویم و در آن زمانیکه شرایطی بحرانی را تجربه میکنیم روش خطی و سادهشده و کُند و دقیقِ اندیشیدنِ زبانی از مدیریتِ ادراک و رفتار، ناتوان میشود و میدان را به شیوههای بغرنجتر و توانمندتر و ابهامآمیزترِ شهودی واگذار میکند ه این ترتیب، هنرمندی که مشغول آفرینش هنری است و تماشاگری که مجذوب آن آفرینش میشود، برای لحظاتی از دایرهی زبان خارج میشوند و شکلی از ادراکِ شهودآمیزِ غیرزبانی را تجربه میکنند که همچنان معنادار و قانونمند و بنابراین عقالنی است. تجربیات زیباییشناسانه گرهگاههایی هستند که عقالنیتِ طبیعیِ غیرزبانی در آنها رخ مینماید. عالوه بر این مورد، در شرایطی دیگر نیز چنین اتفاقی رخ میدهد و آنهم در موقعیتهای بحرانی است. صخرهنوردی که از کوه آویخته و کوچکترین حرکت نادرست به افتادناش منتهی میشود، و آدمی که یک ببر دنبالاش کرده، مجالی برای صورتبندیکردن افکارشان در قالب زبان ندارند. آنها در این لحظات به رفتارهایی خودجوش و سریع نیازمندند که تنها از چشمهی شهود بیرون میجوشد. این غلبهی عقالنیتِ شهودی بر عقالنیتِ زبانی به هنگام خطر، نشانگرِ توانمندیِ شهود در پردازش دادهها و مدیریت خود است. شاید عقالنیتِ زبانی، دقت بیشتری داشته باشد و به دلیل تحویلکردنِ معنا به خشتهای زبانی، جهان را در چشمانمان سادهتر و بنابراین فهمیدنیتر کند، اما چنین روشی در شرایطی که پای مرگ و زندگی در میان است، کارآمد نیست. شرایط بحرانی، شهودی را میطلبد که با وجود ابهام و کلیت بیشترش، برداشتی چندجانبهتر و فراگیرتر از جهان را به دست میدهد. از اینروست که در مسیر تکامل آدمیان، عقالنیتِ زبانی تمام حوزههای تفکر را تسخیر کرده است، مگر دو حوزهی مخاطره و زیبایی را. در هر دو، شناختی عمیقتر و پیچیدهتر از جهان موردِ نیاز است و در هر دو، پای ساختهای زبانی ـ به دلیل سادگی بیش از حدشان ـ میلنگد. از همه مهمتر این که در هردو، کنشِ ارتباطیِ نمادین اهمیتی برای فرد ندارد.

جوامع گوناگون، روساختهای زبانی متفاوتی را در دل خود پروردهاند و بر آن مبنا روندِ مسخ اندیشه را از راههای گوناگونی به سرانجام رسانیدهاند. در برخی از این جوامع الگوهایی از اندیشه شکل گرفته است که مبنایشان، نقد زبانشناختی شدنِ عقالنیت است و این الگوهای زبانیِ نقدِ زبانمندیِ عقالنیت، همواره در اطراف محورهای دوگانهی یادشده متمرکز شدهاند. در جنبشهای فکری خاصی مانند رمانتیسم اروپایی هم که عقالنیتِ زبانی از زاویهای فلسفیتر و فراگیرتر مورد حمله قرار گرفت، نقدهای طرحشده خاستگاهی زیباییشناسانه داشتند. اما در دو شاخه از فرهنگ، نقدِ زبانمندیِ عقالنیت بالیده و رشد کرده است. یکی تفکر زیباییشناسانه، و دیگری آنچه با نام هنرهای رزمی شهرت یافته و مجموعهای از تدابیر برای رویارویی با شرایط بحرانی است. در هنر و زیباییشناسی، نقد عقالنیت پیشینهای دیرپا دارد. این امر تنها به حوزهی آفرینش هنری محدود نمیشود و تمام رویکردهای زیباییشناسانه به اخالق و هستیشناسی و فلسفه هم پیرنگی از ستایش شهود را به همراه دارند. شدیدترین شکل از شهودگراییِ اینچنینی، در نگرشهای عرفانی دیده میشود که به یک تعبیر، محصول زیباییشناسانه شدن قلمروی هستیشناسی است. در نگرشهای عرفانی مفاهیم هستیشناسانه با باری هنرگرایانه و زیباییشناسانه مورد بازبینی قرار میگیرند. برخی از عامترین ویژگیهای عرفان ـ مانند تمایل به کلگرایی، ابهام، وجد و شور، و استفاده از موسیقی و هنرهای دیگر برای بیان مفاهیم ـ به خوبی با این نظریهی زیباییشناختی بودنِ آن سازگار است. این امر، به ویژه در عرفان رایج در ادیان ابراهیمی به انسانواره شدنِ مرکز تقدس و تغزلی شدنِ ارتباط انسان با آن منتهی شده است. تعابیر زیباییشناسانه در مورد خالق، و منسوب کردن صفت عشق به وی، یکی از برجستهترین نمودهای این زیباییمداری درِ عرفان باختری است. در عرفان خاوری که در ایران شرقی و تمدن هند و چین رواج داشته، بارِ دیگر همین تمایل به زیباییشناختی کردنِ هستی دیده میشود. با این تفاوت که در اینجا دیگر با تجسمی انسانواره از هستی و خالق روبهرو نیستیم و به قول د. ت. سوزوکی تغزلی و پر جنب و جوش عرفان باختری ناسازگار است. اگر عرفان را حاصلِ زیباییشناسانه شدنِ خرد نظری دربارهی هستی بدانیم، هنرهای رزمی را باید نتیجهی زیباییشناسانه شدنِ فهمِ عملی در این زمینه دانست. به همان ترتیبی که در عرفان هستی فراگیر و پهناور بیرونی به موضوع شهود بدل میشود و ارتباط من و جهان با قالبی گاه عاشقانه صورتبندی میشود، در هنرهای رزمی هم زیبایی شناسانه شدنِ خشونتآمیزترین سطح از ارتباط من و دیگری را داریم. در میدان جنگ، یعنی شرایطی که دیگری به دشمن بدل شده و اعمال خشونت بر بدن او روا دانسته میشود، یعنی دقیقاً در همان جایی که دیگری باید به جهان فرو کاسته شود، نگرشی را داریم که بر تداوم ارتباط من و دیگری و به رسمیت شمردن دیگری تأکید میکند، بیآنکه ضرورت اعمال خشونت بر بدن وی را انکار نماید. به این ترتیب هنرهای رزمی از فنون رزمی و ورزیدگی جنگاوران تمایز مییابد، و عناصر و محتواهای آن را در بر میگیرد و از آن فراتر میرود تا این همه را در زمینهای زیباییشناسانه بازتعریف کند. از »هاگاکوره« گرفته تا »سمک عیار«، آیینهای پهلوانی و هنرِ جنگیدن، همواره، به زبانی خاور دور 67 اخالقی و هنری بیان شده است که نمودهای این امر را میتوان در فرمها و کاتاهای هنرهای رزمیِ بازیافت. با وجود عیان بودنِ رگهی زیباییشناسانه در هنرهای رزمی، آنچه در آن بسیار اهمیت دارد تمرکز معناییِ مشخصی است که بر شرایط بحرانی دیده میشود. در این شاخه از منشها تجربهی رویارویی با مرگ گرانیگاهِ آموزشِ و پرورشِ شهود قرار میگیرد، و این موضوعی است که در بطن نگاه عارفانه نیز دیده میشود. شاید به این دلیل است که در طول تاریخ هنرمندان و عارفان و سالکانِ هنرهای رزمی، پیوندهای درونیِ نیرومندی با هم داشتهاند. همهی ما، عقالنیتی گورزاد و پژمرده داریم، چرا که کلیت آن توسط الیهای نازک از ادراکِ زبانمند، سرکوب شده است. عقالنیت ما و قانونمندیِ غنی و زایندهی حاکم بر افکارمان، به قواعد کنش متقابل و هنجارهای حاکم بر پذیرش یا رد بیانهای زبانیِ افکارمان کاهش یافته است. اندیشهی ما چروک خورده است تا در سطح آنچه بیانپذیر است و مورد پذیرش قرار میگیرد، بگنجد و ساخت عقالنیت زبانمندمان در جریان سازشهایش برای چیرگی بر کل پهنهی اندیشه، در کنار زدن و تحریف کردنِ کلیدهایی که میتواند شهودمان را برانگیزد، کامیاب شده است. از اینروست که از کودکی میآموزیم تا زیبایی طبیعت را در چند کلمهی نارسا خالصه کنیم و در بزرگسالی آموزشمان میدهند تا آفرینشهای هنری را از مجرای منظومهای پیچیده و تقریباً بیمعنا از واژگانِ خودساخته بفهمیم. از اینروست که ارتباط بیواسطه و سرزنده با زیبایی را چنین به کندی تجربه میکنیم، و از همینروست که اعصاب حساس به زیباییمان چنین رخوتزده و منجمد است. به این شکل، زبان با کشیدن حصاری در میان ما و امر زیبا حکومت خود بر کشور اندیشه را بسط میدهد و دروازههای ورودِ شهود را بیش از پیش مُهر و موم میکند. در مورد مخاطره نیز همین قاعده برقرار است. ما از مجرای زبان میآموزیم که افکار مربوط به مرگ و خطر، ناخوشایند و غیرمجاز و بیمارگونهاند. هزار و یک بهانهی نرمافزاری در زبان ابداع شده است تا اندیشیدن در مورد شرایط خطرساز را محدود کند و توجیهی ـ عقالنی ـ برای تنها حقیقتِ انکارناپذیرِ زندگی؛ یعنی مرگ را به دستمان دهد. سخنگفتن و اندیشیدن در مورد خطر از مجرای ابداعهای زبانی ممنوع میشود و مفاهیمِ صورتبندیشده در قالب زبان همچون پردهای در میان ما و مرگ آویخته میشود تا مبادا لمسکردنِ این خطر همیشگی، غلبهی شهود بر زبان را ایجاب کند. چرا که شاید از این شهود، افکاری متفاوت با هنجارهای مجاز زاده شود و شاید رفتارهایی از این سرچشمه جریان یابد که پایداری جامعه، یا بقای اندرکنش با دیگری را به مخاطره اندازد بقای ارتباط من با دیگری، و پایداری جامعه، در گروی تعادلی ظریف است که عقالنیتِ شهودی و عقالنیتِ زبانمند را همچون یین و یانگ با هم ترکیب کند و از این اکسیر، تعادل بین من و دیگری را بارِ دیگر برقرار کند. منای که از یک سوی بام عقالنیت بیفتد، ارتباط با دیگری را از دست میدهد و به شهودگراییِ کندهشده از محیط تبدیل میشود. چنین منای، عالوه بر ناسازگاری با محیطِ اجتماعیاش، دیر یا زود بهای رها کردنِ سالحی کارآمد همچون زبان را با حذف شدن از محیط، پرداخت خواهد کرد. سوی دیگر پشتبام، مخصوص مردمان عادی و هنجار است. آنانکه برای سرکوبِ شهود آموزش دیدهاند و شمشیر زبان را چنان کارآمد یافتهاند که میخواهند در تمام کارها ـ از جمله خارانیدنِ خویش! ـ از آن استفاده کنند. در یک سو، کسانی را داریم که با نفی مفهوم غذا از گرسنگی میمیرند و در آنسو، دیگرانی که با بسنده کردنِ همیشگی به تفکرِ زبانمند، کتاب آشپزی را به جای غذا میخورند. هر پشتبامی دو طرف دارد و دو سوی آسمانخراشِ عقالنیت، افراط در شهودگرایی و تفریط در زبانمداری است. سرکوب زبان به دست شهود، یا شهود به دست زبان، هر دو تلههای اصلی این بامِ کهنسالاند و اگر کمی دقت کنیم، میبینیم که هر دو جوهرهای یکسان دارند؛ چرا که »از مثبت آگاه بودن، اما در منفی ماندن، مغاک دانشمند بودن است.«

اینک، ذهن ماست و زبانمان و عقالنیتی از خودبیگانه و ابتر. منای که بر تصویرش در مردمک دیگری ـ یا نفی این تصویر ـ خالصه شده است؛ منای که در تصویری از جهان که در لفافهی نرم و کدر زبان ـ یا مخالفت با زبان ـ پیچیده شده است؛ منای که از زیبایی و خطر، فرسنگها فاصله دارد. اینک، افکار ماست و خالقیتمان و دامنهی پهناور امکاناتمان برای انتخاب شکل هستیمان و جسارتمان برای جورِ دیگر دیدن و اندیشیدن و درآمیختن با زیبایی و مرگ، و مانند همیشه، انتخاب با ماست